Teddy Bear

باور نمیکنم رجزخوانی یک وسوسه باشد عشق من!


پایان راه نزدیک است!

روزها می گذرن! چیزی کهبهش دارم فکر می کنم رها کردن... هر چند نمی دونم روال اسلام چیست؟ ولی می دونم خیلی بیش از اون که باید خرج کرده ام برای اینها... خیلی بیش از آنچه باید خودم رو برای آ ر م ا ن کوچک کردم! فقط برای اینکه دوست نداشتم ادامه پیدا کنه این قصه... دوست نداشتم کسی از من ناراحت باشه ... ولی فکر می کنم دارم زیاده روی می کنم... کم کم تو برنامم گذاشتم که رها کنم... حتی پیگیری رو... سکوت کنم و به خدا بسپرم... خودم  را و خودش را!امروز رفتم دبیرستان با سوما بازی کنم... با پرهام نشسته بود... مدام دودل شدم که پیش برم یا نرم... نرفتم... نمازمو خودندم و ... ... ...

با وجود اینکه می دونم چه کرده و چقدر گاهی پشت من حرف زده اما همچنان ازش دل چرکین نیستم... فقط به خدا می سپارمش و نقطه سر خط!

هر چند که تجربه ثابت کرده معمولا در این گونه موارد سخت بوده برام که رها کنم ولی ... ... ... ...

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٩ بهمن ،۱۳٩٠ - احمد!

حرفهای کهنه... که هر چه سکوت می کنی رد نمی شود این موج!

حیف آنها که بالشان دادم شاخه شاخه پریده اند از من
از رفیقان راه می پرسی؟ پیشترها بریده اند از من

 هرچه دادند زود پس دادم، هر چه را خواستند رو کردند
عشق را در سخاوتم روزی، به پشیزی خریده اند از من

 کرمهایی که در تن خشکم شادمان می خزند و می لولند
سالها پیش در بهاری سبز، ریشه هائی جویده اند از من

 خشکی ام را بهانه می گیرند که رهایم کنند و در بروند
خودشان نیز خوب می دانند، رگ به رگ خون مکیده اند از من

هر کجا از نفس می افتادند باز سنگ صبورشان بودم
گریه هایی به من فروخته اند، خنده هائی خریده اند از من

 محو کردند رد پایم را که ندانی کجا گرفتارم
بعد تا هر چه دورتر بشوند، سمت دیگر دویده اند از من

 چشم ها جور دیگری هستند، حرف ها روی دیگری دارند
وای هرجا که پا گذاشته اند، قصه ای آفریده اند از من

" مهدی فرجی "

 

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ۸ بهمن ،۱۳٩٠ - احمد!

 

دوست داشتن کسی که تو رو دوست نداره مثل بغل کردن کاکتوس می مونه
هرچی محکم تر بغل کنی بیشتر آسیب می بینی.!!

.

.

حرف حقی است! هر جند که مدتهاست من با تمام وجود این کاکتوس رو چسبیدم و رها نمی کنم... انگار به قول آقای دوست یه جورایی خود آزاری!!! لذت درد!!!....

.

.

سلام نازنین خدا! چند وقتیس دلم برایت تنگ شده! احساس رهایی می کنم... احساس اسن که رهایم کرده باشی... که بروم...! به خودم گذاشته باشی!!! دلم بی هوا شده... هر جایی می رود... دلش برای همه تنگ میشود...

کجایی خدا...!!؟ خدایا من کجام!!؟ چرا این همه بی خاصیت شده ام این روزها... بی دلبر...   سلام خدا  :(

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ٧ بهمن ،۱۳٩٠ - احمد!

احساس حماقت!

آنچه را عقل به یک عمر به دست آوردست

دل به یک لحظه کوتاه به هم می ریزد!!!!

.

.

یه اتفاق ساده و تکراری چند باریه که تکرار میشه!!! من از جواد شاکی می شم! از خودم خسته! از واژه تکراری گدایی بیزار... بعد به یه اتفاقی می بینمش... و مثل همیشه خیلی سریع خ ر می شم!! سریع بازی می چرخه و من احساس می کنم همه چی آرومه!!! احساس مس کنم مثل همیشه اون محبت ته دلم هست و مثل همیشه پررنگ! ولی همیشه کوتاه... دوباره رز از نو روزی از نو!!!

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ٦ بهمن ،۱۳٩٠ - احمد!

آرامش بعد طوفان!

روزهای طوفانی رفقای ما مث که به سر رسید! روزها مهربان و شبها بلند شده دوباره!

من ولی گویا رنگ ارامش رو نمی بینم! دلم خونه... فقط از نوعی به نوع دیگه منتقل میشه ! روزی با عشق سرم گرم میشه و روزی با نوشتن! روزی با غم خوردن و روزی با پای دلی نشستن...

امروز سر سه راه پل رومی یه پیره زن چقدر شبیه مادر بزرگها بود! گدایی می کرد... دلم گرفت... زیاد ... به مقدار کافی دلم رو لرزند... از بی دفتی حودمون به اطافمون به اینکه در دنیای کوچیک خودمون غرق شدیم!!!

 

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٥ بهمن ،۱۳٩٠ - احمد!

ستون اخبار...

پنج شنبه: رسیدم مدرسه! نشستم تو جلسه دکتر! طبق معلوم در کنار هم و مثل همیشه من یه قدم عقب موندم!! با این تفاوت که من هیچ گزینه ای برای یافتن نداشتم و تو...!!!  :(

جمعه: جواد و علیرضا رفتن جنوب! بلکه ادم شن... یه هفته ای نیستن گویا...  :(

شنبه: امشب خونمون مراسمه! حوالی ساعت 6 محسن زنگ می زنه و میگه باس برم... من... ممدعلی عباسپور... ممد دیانت... محمد حسین میر رحیمی... مهدی بهمن... امین بهاری... ممد ساداتیان... محسن حمدیه... ممد مکی... تقریبا فوق العاده بود جمع... دوسش داشتم!! :)

شنبه: در راستای کندن دندان لق (به توصیه حق امیرعلی و آق مهدی خودمون) همه چیز آروم بود! هر چند من سرحال نبودم... و در یک اقدام باور نکردنی در تمام مدت فقط چند کلمه صحبت کردم... ولی خوب مهم دله!  :)

یک شنبه: صبح منزلمون مراسم بود... بودن امیر در کنارم رو دروست دارم... هر چند کار خاصی نکنیم... هر چند خلوت خاصی نداشته باشیم... فقط باشیم و بدون حرف زدن در نگاه همدیگه بخونیم حرفها رو... هر چند که چند روزیه نگاهم تهیه... بدون هیچ چیز!  :)

یکشنبه: رفتیم با بچه ها بیرون! من و محسن و مص و وحید! چند ساعتی در شهر چرخیدیم و آخرش  به جمع چند نفری 33 ها رسیدیم! ممد ... امین ... سروش... امیر علی... مهدی... محسن... حمید والا... ...  :)

یکشنبه: از در رسیدیم گفت می خواستم یه تیکگه بندازم ننداختم! یه کم گذشت طاقت نیاورد! گفت دندون لق و چی شد پس!!!؟

بهش اس دادم: دندون لق یه اتفاق ذهنیه! چیزیه که آرامش و نظم زندگیتو به هم می ریزه! تبدیل یه دندون لق به یه آدم دوست داشتنی کار سختیه ولی احتمالا زندگی رو شیرین تر می کنه! معنیش پاک کردن تو نیس... معنیش اینه که بودن و نبودنت به هم نریزه...  دارم تلاشمو می کنم... و خوشحالم که فعلا همه چیز رو به راهه

گفت: از این بابت خوشحالم... اتفاقا من موافق بودم... حرف بدی که نزدم...  :)

دوشنبه: دلم برای بچه های مفید تنگ شده!!!  :(

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٢ بهمن ،۱۳٩٠ - احمد!

نقاب!

یه قول آن عزیز غیر مجاز:

قد بکش از پشت نقاب

جای خودت نفس بکش!

که البته ربط خاصی نداره...

کلا نقاب مهربانب زدن وقتی که سراپا به هم ریخته و آشفته ای کار دشواریه... خیلی سخت! دیروز مرده و افسرده و به هم ریخته... کلی دم در مدرسه راه رفتم تا تونستم سر حال بیام و از در مدرسه برم تو! تازه اونم کلی از بچه ها جرات نکردن بیان از جلو سلام کنن از دور سلام دادن...

 با کلی سلام و صلوات و صدقه رفتم سر کلاس... کلی تلاش کردم که کسی از سر درون آگاه نشه... بر سر عهد و پیمان خودم... در خود آشفته و برون ارام...

رفتم سر کلاس... طاقت آوردم... وقتی کسی نشسته  و می دونه که تو نقاب کشیدی رو صورتت کار سخت تر می شه! مخصوصا که از او شاکی باشی و از اینکه نمی تواند بر دلش حکمرانی کند فعلا رهایش کرده باشی...

ناگهان می ترکی! آنجنان بر سر طفلی داد کشیدم و بد و بیراه گفتم که در چند سال اخیر بی سابقه! که مجبور شدم چند دقه بعد عذر بخوام!!!

:(

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ٢٩ دی ،۱۳٩٠ - احمد!

...!

هوا گرم بود!!!! سوز سرد بهشت زهرا تا عمق جانت...

گورستان عجب جای دلنشینی ...

 یاد خدا را...

زنده می کند گویی

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٢٧ دی ،۱۳٩٠ - احمد!

روز آخر!

نقطه سر خط!

تمام دارایی دنیاییم پشتیبانی است! و لا غیر...

همه چیز تمام شد...

تمام دیشب رو زیر پتو... چنگ به همون حریر آبی تخت!!! همون یار قدیمی... و با تمام قدرت سر رو در بالش فر بردم... تمام قد خم شدم!!!

با یه عابر تصادف کردم...

امروز صبح دوباره تو زمین یخ زده مینی سیتی دوباره! هیچ تلاشی نکردم که ماشین نخوره به جایی... یه تسلیم احمقانه...

 بهش گفتم: دارم عزیزترین آدمام رو پاک می کنم برا اینکه  که هر کاری می کنم آدما فکر کنن به تو ربط داره!!! ترجیح می دم رها کنمت... هر جا که هستی موفق باشی!!

بعد از 1435 روز جنگیدن...!!!! اعلام معاهده تسلیم من!

نقطه سر خط!

بد و بیراه گفتم به دو تا آدم دوست داشتنی!

دیروز نرفتم مدرسه!!!

نرفتم امتحان بدم!

با بچه ها رفته بودیم تولد یکی از بچه ها! بد و بیراه گفتم بهشون...

صبح رفتم سر کلاس! یکی از همون کلاسای دوست داشتنی... دو هفته ای بود ندیده بودیم همو! سوت زدن... کف زدن... سلام دادن... ذوق کردن... ولی من حتی حال سلام کردن رو هم نداشتم... انگار آب یخ ریخته باشن رو سر آدما...!!!

نقطه سر خط!!!!

مثل بچه ها قهر کردم با خودم! یا مثل بزرگترا مغرور به آسمون نیگاه کردم... یا مثل دیوونه ها...

زندگی سخت شد! تا امروز تمام خلا نبودن ها... نبودن تو و خدا رو رفقایی پر می کردن که الان هیچ کدوم نیستن... یعنی نمی خوام باشم... می ترسم از بودن با دیگرانّ!

به قول مرتضی اعتماد به نفس حرف زدن با دیگران رو ندارم...!

به قول مهدی من زنده ام! اگر فقط برات نفس کشیدنم مهمه!

آقا احمدیان می گه: به نظرن 3000 میلیارد زیاده!!؟ لبخندی می زنم... میگم نمی دونم شاید! احمدیان میگه فکر کنم زیاده...

دوسش دارم... آدم مهربوذنیه... هر چند الان بیش از آدمایب مهربون نیاز به آدمایی دارم که اصلا نباشن!!!! مثل همین ایشون که رفت! فکر کنم حلقه اشک چشامو دید...  زنگ تفریح مدرسس دیگه... هر از چند گاهی یکی میاد درو باز می کنه و میره! دو تا از بچه ها به خوشون جرات دادن اومدن تو! به گمانم می خواستن حالمو بپرسن... یا بدونم چرا به هم ریختم... و آشفته...  کمی به من نیگا کردن و رفتن... به گمانم پشیمون شدن...

پریروز به ایمان همتیار می گم: این روزها تنها جایی که منو شاد نگه می داره کلاسه...

امروز حتی کلاسم منو نتونست شاد کنه...! حتی این دوست داشتنی ترین محیط هم نتونس به من آرامش بده...

مهدی می گفت: احمد نکن این کارو با خودت!

گفتم چیزی نمونده که نکرده باشم!!! همه کار تموم شد...

تمام دیشب و امروز تو مدرسه رو آهنگ بلاگی به نام GOD B U پخش میشد! زیباترین آهنگ دنیا... پیانوی آرومی که تمام غمها رو جمع می کنه... یادآور خاطرات تلخ و شیرین گذشته... نویسنده گویی فقط به عنوان میل ازش استفاده می کرده! هیچ متنی بدون رمز نیست! هیچ متنی... به جز سرفصل ها!

 امیر میگه تقصیر خودته!

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٢٦ دی ،۱۳٩٠ - احمد!

یک روز بعد!

یک روز گذشت... به تنهایی ... به سکوت! فارغ از مهربانی!!! بدون زنگ خوردن موبایل... بدون اینکه نیاز باشه خودتو سرزنش کنی... چه برای مهربان نبودن! و چه برای نرمش زیادی...

یه روز تلخ گذشت... در جنگ بین بودن و نبودن! بین ماندن و رفتن... بین سکوت و دود! بین خدا و خلقش... در یک انتخاب سخت... در حیرانی بعد از یه بغض طولانی...

یه روز گذشت بدون اینکه حتی منتظر تل م ح م د باشی! یا حتی اس ام اس! تنها گهگاه به هوس رسیدن اس ام اس پشتبانت دقیقه ای روشن می کردی و کمی انتظار...

زمان می گذرد...! تلخ... پر از درد و دود! بدون نیاز به همدردی که کنارش اشکهایت را فراموش کنی... بدون آنکه نیاز باشد کتمان کنی تصادم با مردی در خیابان را... بدون اینکه که نیاز داشته باشی مهربونی رو به عاریه ببری! بدون اینکه... یه روز تلخ گذشت! تمامش تلخ و درد و دود! تمامش زخم و بی خبری... به همین سادگی و به همین تلخی...!

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٢٥ دی ،۱۳٩٠ - احمد!