باور نمیکنم رجزخوانی یک وسوسه باشد عشق من!

تمام بچه هایم... تمام شاگردانم...

مدد گرفته جهان از علی، ولی باید                    علی بدون تو خود فکر دیگری بکند...

 

دلم خیلی هوایی شده این روزها... دوس دارم برم... جرات کنم و دل بکنم ... برم برای رفتن... برای دفاع از حرم ... برای بر نگشتن... 

بعد عباس ... دلم رضا به ماندن نیست... آشوب رفتن شده... ولی نمی دونم چی جوری باید به او گفت این زمزمه ها رو....

 

 

فاطمه جان...! یاعلی...  از بی لیاقتی ما هیچ نگویید که خود آگاهیم... اما دل است و گاه هوایی می شود... بطلب... اسباب رفتن ما را فراهم کن...! شنیده ام که رفتن به من و یارم نیست! به طلب است...! بطلب جانا... ما را در راه بی برگشت بطلب... عزیزی می گفت بهترین دعا در حق کسی آرزوی شهادت است... 

علی جان... یا فاطمه...!!! از دعایت دریغ می کنی!؟ دل من را و یارم را سپرده ام به شما... تا چگونه به مسلخ بطلبی مرا... 

پی نوشت: امروز : سالروز شهادت بانوی دو عالم

 

نوشته شده در ۱۳٩٤/۱٢/٢٤ساعت ٢:٢٩ ‎ق.ظ توسط احمد! نظرات () |

فکرم پر شده ازحرف ها ...

از نگرانی ها...

از قصه ها و غصه ها...

از نبودن ها... از روزمرگی ها...

از دوست داشتن ها و وابسته شدن ها...

فکرم درد می کند!!!

و دلم بی کارترین عضو بدن!!!!!

خیلی کارم سنگین شده ... خیلی بیشتر ازاین حرفها که فکر کنی... اصلا فرصت نیست برای فراغت ...دوست دارم اروم بشینم و تو آرامش دوست داشته باشم... ولی نمی دونم چرا نمیشه... فرصتی برای دوست داشتن نیست اصلا گویا... مدام منتظرم کهکنار بچه ها بشینم و درد دل کنیم ... با کسایی که هیچوقت نیومدن کنار من... دوست ذارم برم دنبالشون...

فکرم درد می کند... ودلم تشنه ترین!!!



نوشته شده در ۱۳٩٤/۸/٢٠ساعت ۸:۱۱ ‎ق.ظ توسط احمد! نظرات () |

نمی دونم چرا اینقدر شدم 

دلم تنگ میشه مدام !!! نمی دونم چه عادت عجیبی ... میرم مدرسه دلم برای خونه تنگ پیشه ... میرم خونه و تعطیلی میشه دلم برای بچه هام تنگ میشه .... گاهی میشینم دلم برای مه شمال تنگ میشه ... گاهی تو مدرسه راه میرم و دلم برای مدرسه قبلی تنگ میشه ... 

 

 

میرم شمال لیست بچه ها رو نگاه می کنم و کلافه میشم... میام مدرسه و از برنامه های روزمره کلافه میشم ... 

فوبیای دلتنگی گرفتم :(

مدام دلم تنگ میشود ... در تمام لحظه های خالی ...

 

نوشته شده در ۱۳٩٤/٧/٢۱ساعت ٧:٠٩ ‎ق.ظ توسط احمد! نظرات () |

هر جوری فکر می کنم به اینکه یه سری ادم موندن بین دست وپایمردم...آدماییکه له شدن... آدمایی که نفسشون بالا نمیومده...اشکم جاری میشه...

 

 

چه حکمتی بوده که خدا خواسته حاجیاش و زیر دست و پا بالا ببره نمی دونم... فقط می دونم تحملش برام شخته... حتی نمی خوام اخبار و گوش کنم...

 

له شدن آدمها... یعنی چی آخه :((

نوشته شده در ۱۳٩٤/٧/٦ساعت ٧:٢۱ ‎ق.ظ توسط احمد! نظرات () |

شروع سختی دارم...

مشکل اصلی در وروده! تا یه حد دوری همه چیز خوب پیش می رفت ... ولی وجود گنگ های در هم تنیده با یک نگاه شکاک به من توسط بعضی از بچه ها ادامه اتفاقا رو سخت کرده...

شکاک نه که منفی ولی با یک فاضله منظقی...

 کلا خیلی تو برنامم نیست که کات کنم ارتباطای غیره رو... حسم اینه که وقتی من خودم نمی رسم با بچه ها رابطه های غیر رسمی داسته باشم شاید خیلی خوب باشه که ع و م.ر لا اقل بین بچه ها باشن... لااقل تو خیالت راحته که یکی داره یه کاری می کنه و می دونی که کیه و خیالت راحنه...

هر چند تو دل من موضع دفاعی نیست ولی فکر می کنم شاد به علت رفتار رفقای پارسال بچه ها به منم تعمیم دادن و دور وایسادن...

نمی دونم شاید اصلا فکر کردن به موضوع بی خود باشه...

هر چند که مدرسه راضی نیست ولی راستش اینه که من در مجموع ناراضی نیستم...! شاید می تونم بگم خوشحالم هستم در جهاتی که بچه ها با ع و م.ر هستن...

 

تو دوره حجم زیاد بازی وجود داره و این خستم کرده!!!شاید بعدا حالی بود و راجع بهش نوشتم ...

 

همچنان دوسشون دارم... ساده و خشن :))

نوشته شده در ۱۳٩٤/٥/۱٦ساعت ٢:۳٦ ‎ق.ظ توسط احمد! نظرات () |

شده ام شنبه که هر کس برسد می خواهد

رفتن و ترک نمودن زمن آغازکند ...

 

 

 

درست  دارم شروع کنم نوشتن و باز! ازهمین شنبه!!!

نوشته شده در ۱۳٩٤/٥/۱٢ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ توسط احمد! نظرات () |

شب به شب جنگ است بین عقل من با عشق تو

نقش من هم این وسط پا در میانی می شوذ....

 

سالن امتحانات مدرسه... بچه ها سرگرم امتحان نشسته اند... مردی با پاهایی که از کفش در اورده در بالای سن نشسته... سرگرم نوشتن... کسی چه می داند... شاید فقط می نویسد که نوشته شده باشد... شاید هدف نوشتن است... شایذ هم کمی آرام شدن...! حرفهایی که فقط او می داند... قرار است فعلا سکوت کند... گاه سرش را کمی بالاتر می آورد و از گوشه چشمش سعس می کند بچه های محو امتحان را بپاید... که الیته آن قدر زود بر می گردد و سرش سرگرم کار خودش می شود که همه می دانند همین نگاه هم سوریست!!!!شاید همه فهمیده اند که از پاییدن آدمها خوشش نمی آید... دستش برای بجه ها رو شده...

 

 

سرم وبلند کردم و اروم جلسه امتحان و نگاه کردم... خوشحالم ... آز تصمیمی که گرفتم... بالاخره بعد سالها تسلیم شدم... دلم برای خودم تنگ شده بود... اون خود جنجگجو... اونی که با تو بود... بی خیال شدم و به دلم چسبیدم... پادر میون گذاشتم... نمی دونم اونها هم اونقدی که من راضیم خوشحالن یا نه... ولی ...

یه روز خوب میاد... :)

گاهی دلم برای خودم تنگ می ­شود

                                 وقتی حضور آینه کمرنگ می شود

وقتی میانه­ ی بلوا سکوت دوست،

                                 در جان گوش­های کَرَم زنگ می­ شود

گاهی که از پس تکرار بی­ سود لحظه ­ها،

                                 نجوای کوچیدن از قفس آهنگ می­ شود

این­جا نه جای ماندن خوبان راستگوست

                                 هرکس که دم زند ز حق آونگ می­ شود

نفرین بر این زمانه که در چرخ روزگار،

                                 هر لحظه صد خیانت و نیرنگ می­ شود

در دست­های آلوده انسان قرن ما

                                 برگ برگ تاریخ  پر از ننگ می ­شود

وقتی که سخت غرقه­ ام در این سیر قهقرا

                                 آری، دلم برای خودم تنگ می­ شود….

 محمدعلی بهمنی

 

نوشته شده در ۱۳٩٤/۱/٢٢ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ توسط احمد! نظرات () |

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

قهوه را بردار و یک قاشق شکر... سم بیشتر!

پیش رویـــــم هــــم بزن آن را دمــــادم بیشتر

قهوه ی قاجاری ام همرنگ چشمانت شده ست

مــی شوم هـــرآن بـــه نوشیدن مصمــــم بیشتر

صندلی بگذار و بنشین  روبرویم،وقت نیست

حرف ها داریــــم ، صدها راز مبهــــم، بیشتر

...راستش من مرد رویایت نبودم هیـــچ وقت

هرچه شادی دیدی از این زندگی غم بیشتر

ما دو مرغ عشق، اما تا همیشه در قفس

ما جدا از هم غم انگیزیم، با هــــم بیشتر

عمق فنجان هرچه کمتر می شود حس می کنم

عــــرض میــــز بینــــمان انگار کـــــم کـــــم بیشتر

خاطرت باشد کسی را خواستی مجنون کنی

زخـــــم قدری بر دلش بگذار، مرهـــــم بیشتر

حیف باید شاعری خوشنام بودم در بهشت

مادرم حـــــوا مقــصر بــــــــــود، آدم بیشتــر

*

سوخت نصــف حرفهایـــم در گلــو...اما تو را

هرچه می سوزد گلویم دوست دارم بیشتر

 

 

 

هوای دبیرستان سرده... نه اونقدر که در خور نام زمستون باشه...بیشتر از اون منم که صب حوصله لباس پوشیدن نداشتم... با احمدیان دو ساعتی قدم زدیم تو حیاط ... حرف های قدیمی ...و جدید...

ناراحتم از اینکه سرم شلوغه ... اونقدری که کلی کار دارم که دوست دارم انجام بدم و نمی رسم ... اونقدر که کلی حرف دارم  برای گفتن و مجالی نیست ... اونقدری که کلی وقت می خوام برای حرف گوش کردن و مجالی نیست...

دلم کلی وقت می خواد... برای با تو بودن...

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱۱/۱٥ساعت ٩:٢٦ ‎ب.ظ توسط احمد! نظرات () |

گیسوانت زیر باران،  عطــر گندم‌زار... فکــرش را بکن!

با تو آدم مست باشد، تا سحر بیدار... فکرش را بکن!

در تراس خانه رویارو شوی  با عشق بعـد از سال‌ها

بوسه و گریه، شکوه لحظه‌ی دیدار... فکرش را بکن!

سایه‌ها در هم گــره،  نور ملایـــم،  استکان مشترک

خنده خنده پر شود خالی شود هربار... فکرش را بکن!

ابـــر باشم تا کـــه ماه نقـــره‌ای را در تنــم پنهــان کنم

دوست دارد دورِ هر گنجی بچرخد مار... فکرش را بکن!

خانه‌ی خشتی، قدیمی، قل قل قلیان، گرامافون، قمر

تکیـه بر پشتــی زده یار و صدای تار... فکرش را بکن!

از سمــاور  دست‌هایت  چای و  از ایوان  لبانت قند را...

بعد هم سیگار و هی سیگار و هی سیگار... فکرش را بکن!

 

سلام خدا... نمی دونم گلایه کنم یا شکر.. ساعت حوالی 2 نیمه شبه... کمی دیر و زود...حوصله نگاه کردن رو ندارم... دلم گرفته خدا... از خودم... ضعیفم... یعنی خودم که نه... مردم به کمانم فکر می کنند که اسم کار من ضعفه...

امروز با "ع" و "م "بحث کردیم... نه چندان طولانی .... دلم می گیره وقتی راجع به اخراج یهدانش آموز حرف زده می شه...

حس می کنم ضعیفم... که نتونستم برای بچه کاری کنم... نمی گم حرفاشون منطقی بود یا نه... می دونم که از یه جای بحث دیگه نمی خواستم بشنوم... خسته بودم...

خدا... عزیز دلم...!!! دلم گرفته چون نمی تونم کاری کنم... باید نگاه کنم... دلم گرفته نه برای اینکه بچه خاضی بود.. نه برای اینکه متفاوت بود... تنها برای اینکه بچه بود... بی تقصیر... :((

 

پ.ن:هر چند من سیگار نمی کشم... ولی بعد هم سیگار... فکرش را بکن...

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱٠/٢۸ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ توسط احمد! نظرات () |

وا کرده ام آغوش قُل اللهُ شهیدا

نزدیک بیا اقربُ من حبلِ وریدا

از کوچه گذشتی و نگاهم به تو افتاد

لرزید دلم زُلزلَ زلزالَ شدیدا

عشاق رهیدند و اسیران، عقلایند

مردم دو گروهند، شقیّاً و سعیدا

از کعبه و بتخانه قیاماً و قعودا

رفتم به در میکده عبداً و عبیدا

با جوهر خاکستر پروانه نوشتم

مَن ماتَ من العشق فقد ماتَ شهیدا 

 

 

رفتم فیلم 13... فیلم خیلی قوی نبود ... ولی تاثیر طلاق و عدم توجه د تربیت یه بچه بود... دلم گرفت... خیلی ... چند روزیه کلا تو فکرم می چرخه... ما قراره چی کار کنیم... نکنه من هم حواسم نباشه... نکنه... و

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱٠/٢٦ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ توسط احمد! نظرات () |

Design By : Mihantheme