باور نمیکنم رجزخوانی یک وسوسه باشد عشق من!
تمام بچه هایم... تمام شاگردانم...
اتشی در دل افتاده... بغضی به گلو... گاهی تو خیابون وسط رانندگی صدای روضه از ضبط ماشین میاد... بغضم می ترکه... دلم گرفته خدا... هوای مشها کردم... برم و یک دل سیر برای مادر گریه کنم... دلم گاه به گاه تنگ می شود... دلم می گیرد... میمیرد... در فاطمیه از دل و جان گریه می کنیم دلم گرفته ای دوست... هوای گریه با من!!!! تو گیتار بزنی و با هم گریه کنیم... آدم ها در دو حالت همدیگر را ترک می کنند ، روزهای دلتتگی... نزدیک و نزدیک تر می شود... هر چند محمد که مدتهاست که فقط به عکسی در قاب می ماند... جواد حاطره ایست که گاه می رود و گاه می آید! مثل یک خواب بلند تابستانی... امید تنها یک قبر خاک گرفته در قبرستان... سینا یک خود فروخته ی اجنبی... امیرعلی یک قربانی کنکوری... مهدی خجولی که عکسش را هم می تون به همان اندازه پرستید که بودنش را... و... و... و... روزهای پایانی در راهند... دلم گرفته... از اینکه از بچه های م.ف می رن! تا شاید برگردن و ساید نه... شاید دوباره ازشون خبری باشه و یا نه... شاید... به هر حال انتظار بدیست... بچه های س.ل ... هر چند یک سال دیگر با همیم... ولی فقط با هم... با دیوارهایی که جدا کردند ما را زهم... بچه های ا.ه... که دوستشوون داشتم... هر چند مدتهاست... (بگذریم از این غم طولانی...!) دلم تنگ است مثل همیشه مثل هر سال... مثل هر کسی که از آنکه دوستش دارد جدا کی شود... می برد... می رود... شاید هرگز بر نگردد... خلاصه که دلم گرفته... بد... ... من از تمامی واژه عشق . . طعم زیر زبان دلم تلخ شده! مثل این فرصهای تلخی که وقتی به ته حلقت می رسن تاره تلخیشون به کامت می شیته! نه راه پیش داری و نه راه پس!! نه می تونی قورتش بدی و نه میشه... جمع میشه صورتت و سعی می کنی بدی بره پایین هر کوفتی هس!!! ظمع دلم تلخ شده... نه راهی برا دوست داشتن مونده و نه راهه برا دوست نداشتن...!!! اون وسطا گیر کرده! نه میتونی بیرونش کنی و نه می تونی نگهش داری... جمع شدی تو خودت بدون اینکه هیچ راهی... مفری... باید تلخی رو به جون خرید!!! "گاهی دلم برای خودم تنگ می شود" چون شاعری که قافیه اش لنگ می شود در اوج لحظه های خوشی این رفیق بد بی تاب می شود ، نه، بد آهنگ می شود بخشنده است گرچه دل من ولی به جاش با من که هیچ با همه در جنگ می شود یک آسمان پرنده بیاور ولی ببین وقت پریدن این پرم از سنگ می شود "من در میان جمع و دلم جای دیگری است" "گاهی دلم برای خودم تنگ می شود" حضرت شریف! رفته بودم جشن تکلیف بچه های مدرسه فرجاد... چقدر بچه ها دوست داشتنی بودن... چقدر دلم تنگ شده بود براشون... و اونها هم!!!!! چقدر گریه کرد... وسط آغوش من.. اونقدر که منم گریم گرفت... چقدر اشک ریخت... تمام پیرهنم خیس شد! آخر برنامه وقتی عهدنامه رو خوندن... همه رفتن پیش پدر مادرشون... پدر نداشت... :( معمولا آدمهایی که عاشقشونیم لیاقت دوست داشتن ندارن! نه که ندارن... اونقدری که ما ادعای خوب بودنشونو داریم واقعا خوب نیستن... این ماییم که تو جشم خودمون بزرگشون می کنیم... کمتر کسی هس که همون قدر فوق العاده باشه... بی شک مهدی من از معدود آدماییه که لیاقت داره عاشقش باشی... از بس ساده و بی ریاست... مودب و باوقار... هر چه هست دوست داشتنی است...
همراه با امام زمان گریه می کنیم
در فاطمیه رنگ جگر سرخ تر شود
آتش فشان غیرت ما شعله ور شود
شمشیر خشم شیعه پدیدار می شود
وقتی که حرف کوچه و دیوار می شود
لعنت بر آنکه برتن اسلام خرقه کرد
این قوم متحد شده را فرقه فرقه کرد
تکفیر دشمنان علی رکن کیش ماست
هر کس محب فاطمه شد،قوم وخویش ماست
ما بی خیال سیلی زهرا نمی شویم
راضی به ترک و نهی تبرا نمی شویم
قرآن و اهل بیت نبی اصل سنت است
هر کس جدا ز این دو شود،اهل بدعت است
ما همکلام منکر حیدر نمی شویم
«با قنفذ و مغیره برادر نمی شویم»
ما از الست طایفه ای سینه خسته ایم
ما بچه های مادر پهلو شکسته ایم
امروز اگر که سینه و زنجیر می زنیم
فردا به عشق فاطمه شمشیر می زنیم
ما را نبی «قبیله ی سلمان» خطاب کرد
روی غرور و غیرت ما هم حساب کرد
از ما بترس،طایفه ای پر اراده ایم
ما مثل کوه پشت علی ایستاده ای
ماز اما بترس، شیعه ی سرسخت حیدریم
جان برکفان جبهه ی فتوای رهبری
ماز جمعه ای بترس که روز سوارهاس
تپشت سر امام زمان ذوالفقارهاست
از جمعه ای بترس،که دنیا به کام ماست
فرخنده روز پر ظفر انتقام ماست
از جمعه ای بترس،که پولاد می شوی
ما ز هرم عشق مالک ومقداد می شویم
اول اینکه احساس کنند کسی دوستشون نداره ،
دوم اینکه احساس کنند یکی خیلی دوستشون داره!
*ویکتور هوگو*
همین سه حرف را می فهمم
... سرم نمی شود ... اما دلم که می شود
قبل از هجوم سرزنش و حرف دیگران
آقا اجازه ! پشت به من کرده قلبتان
...
بار دیگر نمی دهد به دلم روی خوش نشان
قصدم گلایه نیست ، اجازه ! نه به خدا
اصلا به این نوشته بگویید داستان
من خسته ام از آتش و از خاک ، از زمین
از احتمال فاجعه ، از آخرالزمان
آقا اجازه ! سنگ شدم مانده در کویر
باران بیار و باز بباران از آسمان
اهل بهشت یا که جهنم ؟ خودت بگو
آقا اجازه ! ما نه در این و نه در آن
یک پای در جهنم و یک پای در بهشت
یا زیر دستهای نجیب تو در امان
.................... آقا اجازه
...........................................
باشد ! صبور می شوم امّا تو لااقل
....دستی برای من بده از دورها تکان...
| Design By : Mihantheme |

