باور نمیکنم رجزخوانی یک وسوسه باشد عشق من!

تمام بچه هایم... تمام شاگردانم...

عشق 

ان بغض غریبی است 

که از دوری یار 

نیمه شب 

بین گلو مانده و جان میگیرد 

 

 

حتی نای نوشتن هم ندارم ...

 

 

 

محسن هم رفت... 

 

 

چقدر دل بستن سخت شده این روزها

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٦/٥/٢ساعت ۸:٤۸ ‎ق.ظ توسط احمد! نظرات () |

شروع سختی دارم...

مشکل اصلی در وروده! تا یه حد دوری همه چیز خوب پیش می رفت ... ولی وجود گنگ های در هم تنیده با یک نگاه شکاک به من توسط بعضی از بچه ها ادامه اتفاقا رو سخت کرده...

شکاک نه که منفی ولی با یک فاضله منظقی...

 کلا خیلی تو برنامم نیست که کات کنم ارتباطای غیره رو... حسم اینه که وقتی من خودم نمی رسم با بچه ها رابطه های غیر رسمی داسته باشم شاید خیلی خوب باشه که ع و م.ر لا اقل بین بچه ها باشن... لااقل تو خیالت راحته که یکی داره یه کاری می کنه و می دونی که کیه و خیالت راحنه...

هر چند تو دل من موضع دفاعی نیست ولی فکر می کنم شاد به علت رفتار رفقای پارسال بچه ها به منم تعمیم دادن و دور وایسادن...

نمی دونم شاید اصلا فکر کردن به موضوع بی خود باشه...

هر چند که مدرسه راضی نیست ولی راستش اینه که من در مجموع ناراضی نیستم...! شاید می تونم بگم خوشحالم هستم در جهاتی که بچه ها با ع و م.ر هستن...

 

تو دوره حجم زیاد بازی وجود داره و این خستم کرده!!!شاید بعدا حالی بود و راجع بهش نوشتم ...

 

همچنان دوسشون دارم... ساده و خشن :))

نوشته شده در ۱۳٩٤/٥/۱٦ساعت ٢:۳٦ ‎ق.ظ توسط احمد! نظرات () |

شده ام شنبه که هر کس برسد می خواهد

رفتن و ترک نمودن زمن آغازکند ...

 

 

 

درست  دارم شروع کنم نوشتن و باز! ازهمین شنبه!!!

نوشته شده در ۱۳٩٤/٥/۱٢ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ توسط احمد! نظرات () |

شب به شب جنگ است بین عقل من با عشق تو

نقش من هم این وسط پا در میانی می شوذ....

 

سالن امتحانات مدرسه... بچه ها سرگرم امتحان نشسته اند... مردی با پاهایی که از کفش در اورده در بالای سن نشسته... سرگرم نوشتن... کسی چه می داند... شاید فقط می نویسد که نوشته شده باشد... شاید هدف نوشتن است... شایذ هم کمی آرام شدن...! حرفهایی که فقط او می داند... قرار است فعلا سکوت کند... گاه سرش را کمی بالاتر می آورد و از گوشه چشمش سعس می کند بچه های محو امتحان را بپاید... که الیته آن قدر زود بر می گردد و سرش سرگرم کار خودش می شود که همه می دانند همین نگاه هم سوریست!!!!شاید همه فهمیده اند که از پاییدن آدمها خوشش نمی آید... دستش برای بجه ها رو شده...

 

 

سرم وبلند کردم و اروم جلسه امتحان و نگاه کردم... خوشحالم ... آز تصمیمی که گرفتم... بالاخره بعد سالها تسلیم شدم... دلم برای خودم تنگ شده بود... اون خود جنجگجو... اونی که با تو بود... بی خیال شدم و به دلم چسبیدم... پادر میون گذاشتم... نمی دونم اونها هم اونقدی که من راضیم خوشحالن یا نه... ولی ...

یه روز خوب میاد... :)

گاهی دلم برای خودم تنگ می ­شود

                                 وقتی حضور آینه کمرنگ می شود

وقتی میانه­ ی بلوا سکوت دوست،

                                 در جان گوش­های کَرَم زنگ می­ شود

گاهی که از پس تکرار بی­ سود لحظه ­ها،

                                 نجوای کوچیدن از قفس آهنگ می­ شود

این­جا نه جای ماندن خوبان راستگوست

                                 هرکس که دم زند ز حق آونگ می­ شود

نفرین بر این زمانه که در چرخ روزگار،

                                 هر لحظه صد خیانت و نیرنگ می­ شود

در دست­های آلوده انسان قرن ما

                                 برگ برگ تاریخ  پر از ننگ می ­شود

وقتی که سخت غرقه­ ام در این سیر قهقرا

                                 آری، دلم برای خودم تنگ می­ شود….

 محمدعلی بهمنی

 

نوشته شده در ۱۳٩٤/۱/٢٢ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ توسط احمد! نظرات () |

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

قهوه را بردار و یک قاشق شکر... سم بیشتر!

پیش رویـــــم هــــم بزن آن را دمــــادم بیشتر

قهوه ی قاجاری ام همرنگ چشمانت شده ست

مــی شوم هـــرآن بـــه نوشیدن مصمــــم بیشتر

صندلی بگذار و بنشین  روبرویم،وقت نیست

حرف ها داریــــم ، صدها راز مبهــــم، بیشتر

...راستش من مرد رویایت نبودم هیـــچ وقت

هرچه شادی دیدی از این زندگی غم بیشتر

ما دو مرغ عشق، اما تا همیشه در قفس

ما جدا از هم غم انگیزیم، با هــــم بیشتر

عمق فنجان هرچه کمتر می شود حس می کنم

عــــرض میــــز بینــــمان انگار کـــــم کـــــم بیشتر

خاطرت باشد کسی را خواستی مجنون کنی

زخـــــم قدری بر دلش بگذار، مرهـــــم بیشتر

حیف باید شاعری خوشنام بودم در بهشت

مادرم حـــــوا مقــصر بــــــــــود، آدم بیشتــر

*

سوخت نصــف حرفهایـــم در گلــو...اما تو را

هرچه می سوزد گلویم دوست دارم بیشتر

 

 

 

هوای دبیرستان سرده... نه اونقدر که در خور نام زمستون باشه...بیشتر از اون منم که صب حوصله لباس پوشیدن نداشتم... با احمدیان دو ساعتی قدم زدیم تو حیاط ... حرف های قدیمی ...و جدید...

ناراحتم از اینکه سرم شلوغه ... اونقدری که کلی کار دارم که دوست دارم انجام بدم و نمی رسم ... اونقدر که کلی حرف دارم  برای گفتن و مجالی نیست ... اونقدری که کلی وقت می خوام برای حرف گوش کردن و مجالی نیست...

دلم کلی وقت می خواد... برای با تو بودن...

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱۱/۱٥ساعت ٩:٢٦ ‎ب.ظ توسط احمد! نظرات () |

گیسوانت زیر باران،  عطــر گندم‌زار... فکــرش را بکن!

با تو آدم مست باشد، تا سحر بیدار... فکرش را بکن!

در تراس خانه رویارو شوی  با عشق بعـد از سال‌ها

بوسه و گریه، شکوه لحظه‌ی دیدار... فکرش را بکن!

سایه‌ها در هم گــره،  نور ملایـــم،  استکان مشترک

خنده خنده پر شود خالی شود هربار... فکرش را بکن!

ابـــر باشم تا کـــه ماه نقـــره‌ای را در تنــم پنهــان کنم

دوست دارد دورِ هر گنجی بچرخد مار... فکرش را بکن!

خانه‌ی خشتی، قدیمی، قل قل قلیان، گرامافون، قمر

تکیـه بر پشتــی زده یار و صدای تار... فکرش را بکن!

از سمــاور  دست‌هایت  چای و  از ایوان  لبانت قند را...

بعد هم سیگار و هی سیگار و هی سیگار... فکرش را بکن!

 

سلام خدا... نمی دونم گلایه کنم یا شکر.. ساعت حوالی 2 نیمه شبه... کمی دیر و زود...حوصله نگاه کردن رو ندارم... دلم گرفته خدا... از خودم... ضعیفم... یعنی خودم که نه... مردم به کمانم فکر می کنند که اسم کار من ضعفه...

امروز با "ع" و "م "بحث کردیم... نه چندان طولانی .... دلم می گیره وقتی راجع به اخراج یهدانش آموز حرف زده می شه...

حس می کنم ضعیفم... که نتونستم برای بچه کاری کنم... نمی گم حرفاشون منطقی بود یا نه... می دونم که از یه جای بحث دیگه نمی خواستم بشنوم... خسته بودم...

خدا... عزیز دلم...!!! دلم گرفته چون نمی تونم کاری کنم... باید نگاه کنم... دلم گرفته نه برای اینکه بچه خاضی بود.. نه برای اینکه متفاوت بود... تنها برای اینکه بچه بود... بی تقصیر... :((

 

پ.ن:هر چند من سیگار نمی کشم... ولی بعد هم سیگار... فکرش را بکن...

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱٠/٢۸ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ توسط احمد! نظرات () |

وا کرده ام آغوش قُل اللهُ شهیدا

نزدیک بیا اقربُ من حبلِ وریدا

از کوچه گذشتی و نگاهم به تو افتاد

لرزید دلم زُلزلَ زلزالَ شدیدا

عشاق رهیدند و اسیران، عقلایند

مردم دو گروهند، شقیّاً و سعیدا

از کعبه و بتخانه قیاماً و قعودا

رفتم به در میکده عبداً و عبیدا

با جوهر خاکستر پروانه نوشتم

مَن ماتَ من العشق فقد ماتَ شهیدا 

 

 

رفتم فیلم 13... فیلم خیلی قوی نبود ... ولی تاثیر طلاق و عدم توجه د تربیت یه بچه بود... دلم گرفت... خیلی ... چند روزیه کلا تو فکرم می چرخه... ما قراره چی کار کنیم... نکنه من هم حواسم نباشه... نکنه... و

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱٠/٢٦ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ توسط احمد! نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳٩۳/٩/٢٧ساعت ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ توسط احمد! نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳٩۳/٩/۱٥ساعت ٦:٥٦ ‎ب.ظ توسط احمد! نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳٩۳/٩/۱ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ توسط احمد! نظرات () |

Design By : Mihantheme