
خانه وبلاگ
بايگاني شده ها
ايميل من
نویسندگان وبلاگ
احمد!
آرشیو شده ها
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
آذر ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
لینک دوستان
کروکدیل
صبا
سعید جون آقا
مص
جاواد
محمد! عشق من
تخريب چی
دادای گل من
مجی
پرشين وبلاگ
ليست وبلاگ هاي فارسي
قالب هاي وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ICT
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
طراح قالب : ماكرومديا
خرید اینترنتی
آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
لوگوی دوستان
هر که ز جور حبیب یا ز جفای رقیب
عهد فراموش کند، مدعی بی وفاست
ما بر سر پیمان خودمون هستیم همچنان و همچنان و همچنان!
پيام هاي ديگران () link دوشنبه ۱٩ بهمن ،۱۳۸۸ - احمد!
بی خبر ناگاه میاید و تمام خرخره ات را می جود!!! تمام بغض مرده ات را زنده می کند! تمام بافته هایت را پنبه! تمام دلت را ریش! تمام عشقت را ...
لهت می کند! وقتی تمام آنچه بافته ای...
متنفری تو! از تمام این قصه متنفری... تنفری به اندازه تمام دغدغه هایت! بغضی که می ترکد! اشکی که آرام روی گونه هایت می ماسد... تمام تلاشی که ...
و من حق دارم!!!!
حق دارم که به لبخندی تنها فردا در آغوشت بگیرم، تنها به جرم معلمی!!!
تمام دل له شده ام ... تمام اعتماد یخ کرده ام ... تمام نفس بی رمقم ... تمام خودم را
له شده برای خودم و خودم و خودم نگه دارم و تو را به لبخندی!!!
تنها به جرم اینکه کسی نمی داند و نباید بداند و...
خیلی بی مرامی رفیق!
بهت گفته بودم که متنفرم!!!!
اینو تنها برای دلم نوشتم ! چون جای دیگه ای برای گریه کردن نداشتم! این تمام چاه دل منه! حالا اینکه چند نفرم می خوننش نمی دونم چه باید کرد...
باور نمی کنم... باور نمی کنم تو که تمام من بودی بهم دروغ گفته باشی!!! کدوم یک از همه حرفایی که تا حالا زدی راسته! کدوم دروغ!!!!؟
نکنه همه من و تو یه دروغ بزرگ باشه! نه ... باور نمی کنم.... این تنها یه اتفاق بود... یه اتفاق... متنفرم از این اتفاق! از اتفاقی...
تو مجبور نبودی! تو هیچ وقت مجبور نبودی!!! هیچ وقت مجبور نبودی هیچ کاری رو بکنی... من از تو هیچ چی نخواسته بودم جز صداقت بی مرام... همین! تمام خواسته من... زیاد بود... اینکه خودت باشی...
پيام هاي ديگران () link شنبه ۱٧ بهمن ،۱۳۸۸ - احمد!
بودن یا نبودن مساله این است!!! (این شروع نفرت انگیز تکراری رو دوست ندارم!)
(شروع خودم!): یکی بود یکی نبود... آنکه بود برای که بود یا برای چه بود...!؟ و آنکه نبود، از بودِ که خسته بود که نبودش را به بودش ترجیح داد!؟ یا برتری آنکه بود بر آنکه نبود چه بود!؟ و چرا بودِ یکی، نبود دیگری را می باید!؟ (اینها سوالایی بود که وقتی من بودم، نبودند و حال که بودی ندارم بود پیدا کردند!) و این بودن و نیاز به بودن از کجا نشات گرفته... در حالیکه آنکه بودش مثمر ثمر است بودی از خود ندارد؟
جز آن یکی که بود، خیلی ها بودند... یکی از آنها که بود من بودم! به جز آن، خیلی ها بودند یا نبودند را نمی دانم... چرا که بود و نبودشان تابعی از بود و نبود من نبود... من بودنم از بودِ خودم بود و نه عاریه ای از بود دیگران... ولی تمام آنها که بود من از بود آنها بود، هیچکدام نبودند! (این جمله رو هر کاری کردم نتونستم بیارم رو ورق... امیدوارم اگر بعدها کسی بر فلسفیجات من شرحی نوشت درک کند ظرافتی که بین آن بود عاریه ای و این بود وابسته چیست!) من که بودم برای او بودم و او که هیچوقت برای من نبود، بود مرا برای بود خودش می خواست! من بود تو را برای تو می خواستم و تو نبود مرا ! (هیچوقت وقت نشد بپرسم نبود من حاصلش چیست از برای بود تو!؟ نبودن من موجبات بود توست یا خواسته تو تنها نبود من است!!!) آنروز که بودم تصور نبودن سخت بود و امروز نبودن همان بود منست! وقتی هستی باید برای بود خودت بجنگی! ولی وقتی بودی در کار نبود، آنگاه برنده بازی تویی! چرا که وقتی تو قرار است نباشی، بودِ هیچ بود و نبودی برایت ارزشی ندارد! چرا که بود بزرگ تو در بند نبودن است و بود دیگران که تابعی از بود تو هستند (این بود تو مجرد از شخص است و هر کس بود خودش بود ن محوری اوست!) وقتی تو قرار است نباشی، چه بودن بی حاصلی است!
.
.
.
یادش به خیر روزگاری را که نبودم!!! بودنم همان نبودنم بود و نبودنت همیشه در دل من بود! این روزها بیشتر هستم... هست من انگار دوباره به هست دیگرانی گره خورده !!
دورزمانی نه چندان دور، خودم بودم و خودم بودم و خودم! نه دادی! نه فغانی... نه دلی و نه دلداری و نه دلبسته ای... نه فرزندی و نه کودکی و نه شاگردی... حودم بودم وخودم! شاید خودم هم نبودم... اصلا هیچ نبود! دنیا هیچ بود و اهل دنیا همه هیچ... نه امیدی و نه عزیزی و نه مریدی و نه المی و ... سکوت بود و سکوت بود و سکوت...
من بود م و من من بودم و هیچ نبودم!! حضرتش بود و من... نه!!! حضرتش بود و هیچ!!!
.
.
این روزها دوباره احساس می کنم داد و قالم بیش شده! هستم! داد می زنم... خودم را اثبات می کنم...
این روزها دوست دارم آرام باشم و آرام باشم و آرام...! بدون دادی... آرام
پيام هاي ديگران () link جمعه ٢٥ دی ،۱۳۸۸ - احمد!
یه سکوت تلخ تو ته دلم رخنه کرده! آدمهایی که متفاوتند و متفاوت بودنشون بیخ گلو رو فشار مده! نه میشه رها کرد...
امشب از او ن شباییه که دوس دارم گاز بزنم نرمیه بالشو آروم آروم گریه کنم! گاهی از خودم خسته میشم... گاهی از خودم متنفر میشم! گاهی دوس داشتم یکی دیگه بودم کسی که سنگتر بود!!!
گاه دوست داشتم نبودم! گاهی دوس داشتم دوست نداشتم...
خسته ام رفیق! خسته!!!
خسته از اینکه مدام در حال جنگم! با کی و برای کیش و نمیدونم!!! فقط می دونم همیشه خستم!!!! فقط می دونم که دارم بی دلیل پی هیچ می چرخم! فکر می کنم... حرص می خورم... نگاه می کنم.. نگاه می کنم... نگاه می کنم...
و هرگز هیچ نمی فهمم!!
پيام هاي ديگران () link سهشنبه ٢٢ دی ،۱۳۸۸ - احمد!
ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم
چند وقت است که هر شب به تو می اندیشم
به تو آری ، به تو یعنی به همان منظر دور
به همان سبز صمیمی ، به همبن باغ بلور
به همان زل زدن از فاصله دور به هم
یعنی آن شیوه فهماندن منظور به هم
به نفس های تو در سایه سنگین سکوت
به سخنهای تو با لهجه شیرین سکوت...
قدیم تر ها که کمی قبلتر بود تلویزیون هی یه جمله رو می گفت ما می گفتیم به ما چه!!! هی گوشمون بدهکار نبود! تا اینکه تو یکی دو روز اخیر مشتی دارم به عظمت تلویزیون خودمون پی می برم!
مرحوم رییس قبلی تلیف می گفت: فرزند کمتر زندگی بهتر! آقا باید آب طلا نوشت قاب گرفت این کلامو...
هی ما گوش نکردیم!!! هر شاگردی پیدا شد و سرش به تنش میارزید و کمی با ادب بود و کمی دوست داشتنی ما به فرزندی قبولش کردیم! هی تلیفیژن گفت و هی ما در دروازه تا کی!؟ تا همین دیروز!!
آقا لطفا دل بدین چون متوجه نمیشین بعدا هنگ میکنین!!
٣ نفر آدم بودن به نامهای A & B & C !!!اینا همشون پسرخونده های من بودن!
تو سه تا مدرسه مختلف درس می خوندن! خلاصه دنیا گذشت اینا تو مدرسه با هم جمع شدن! حالا مدرسه کودوم یکی دوستدارین باشه! هیچ کدوم تو یه مدرسه چهارم!
(بنگر شما کار خدا رو!)
یه روز آقای B اومد گفت من A رو دوست دارم! (یه جورایی عاشق شما حساب کنید دوست داشتن های این نوشته رو!!!!!) من کلی راهنمایی کردم و جون کندم تا این دو تا یکم به هم نزدیک بشن!
بعد یه 20 روز گذشت، شد پریشب! آقای A زنگ زد خونه ما و گفت آقا ما جایی تو زندگی خوردیم بن بست! منم که بنگاه خیریه نشستیم 2 سا@ حرف زدیم!!
گفت یکی از رفقاش یکی دیگه رو دوست داره و اونم یکی دیگه روو دوست دره و خلاصه همه همه رو دوست داشتن! نگفت بهم کی به کیه... فقط قصه رو گفت منم 2 سا@ واسش حرف زدم و اینا تا کی؟ تا امروز!
صب شد دیدیم هیچ اتفاقی نیافتاد! تا کی تا ظهر! دیدم بازم این آقای A زنگید! منم که پدر مهربان رفتم پیشش!
حالا قصه از اینجا تازه شروع میشه! دقت کنید یه بار بیشتر نمی گم!!! به صورت گزاره های خبری میگم!!!
1) می دانستیم B آقای A را دوست می دارد! (فهمیدی؟)
2) C سالها دوستدار A بوده بدون اینکه به کسی بگه! (هر جاشو نفهمیدی بگو توضیح بدم ها! یه هو نگی چی شد!)
3) B چند روز پیش به C میگه که من تو رو دوست دارم! دارم له میشم! (شما به جای واژه دوست واژه مورد نظر رو جاگذاری کنید!)
4) C پس از مدت ها به A رسیده و نمی خواد اونو از دست بده حتی برای لحظه ای!
5) A به B علاقه منده ولی نمی خواد C رو از دست بده!
6) یه نفری که D میذاریمش هم تو این شلم شوربا گفته منم هر شب برای C گریه می کنم!
7) C از D بدش میاد ولی دلرحم تر از اونیه که بخواد بی خیال آدما بشه!
8) C که پس از 2 سال به Aرسیده نمی خواد ذهنش رو برای دیگری صرف کنه ولی نمی خواد دل بقیه رو هم بشکونه! (حس انسان دوستی!)
حالا همه این گزاره ها رو خوندی!
9) آقایان A , B , C طی تماسهای جداگانه از من کمک خواستن که چه کنن!
10) آقایان A , B , C طی تماسهای جداگانه از من کمک خواستن که چه کنن!
11) آقایان A , B , C طی تماسهای جداگانه از من کمک خواستن که چه کنن!
.
.
.
999) آقایان A , B , C طی تماسهای جداگانه از من کمک خواستن که چه کنن!
1000) آقایان A , B , C طی تماسهای جداگانه از من کمک خواستن که چه کنن!
.
.
بعد من الان هنگم! هم در جایگاه مطلوب بودم بارها و بارها و می دونم که او برای همیشه تا آخرین روز مدرسه ها معذب خواهد بود! هم در جایگاه طالب بودم بارها و بارها و می دونم که هیچ کاریش نمیشه کرد و زندگیش مختله و ...
من هیچ چی نمی دونم! اصلا نمی دونم!!! کلا نمی دونم...
فقط یه جمله رو گفتم! به همشون! (البت بعد 2 ساعت حرف زدن!)
عشق ، بازی همیشه بازندست!
یعنی تو در هر صورت همیشه بازنده ای! همیشه دهنت سرویسه! چه برسی، چه نرسی! چه باشه چه نباشه!!!
اینجا دوست دارم اینم اضافه کنم!
عشق، بازی همیشه برندست!
تو هر کاری کنی من با این دوست داشتنم لذت می برم! من این بازی رو ادامه میدم! همه چیزم رو میذارم وسط...
.
.
پی نوشت1) فرزند کمتر زندگی بهتر!
پی نوشت 2) من نمی دوووووووووووووووونم چی کار کنم!
چی نوشت 3) نمی دونم کی رو بی خیال شم! رو دل کی پا بذارم!
پيام هاي ديگران () link جمعه ۱۱ دی ،۱۳۸۸ - احمد!
نشسته بود و زل زده بود به صفحه بی حس موبایلش! گاهی بلند میشد و و چند دور تو چند متری اتاقش راه میرفت و دوباره میشست... طاقت نمیاورد... بلند میشد! کاری نداشت... دنبال جایی برا نشستن میگشت... بعد تن بی رمقشو ول میکرد رو تخت! با ناخونای نداشته انگشتاش کمی بازی کرد... آهی کشید و به یه نقطه نیگاه کرد! می خواست نگاهشو بدوزه به یه نقطه و غرق خاطره بشه! ولی نای بالا گرفتن سرشم نداشت... پاشو خم کرد و سرش افتاد پایین!
بلند شد دکمه کامپوتر رو فشار داد! عجب دنیای عجیبیه که محرم اسرارش شده بودن این دو قطعه بی احساس... او که نمی فهمید!!! اونا که نمی فهمن چقده احساس تو این چند خط خوابیده... برای بار چندم چند تاشونو مرور کرد... ولی فقط چند تا خاطره مزخزف رو تو ذهنش زنده کرد... دوست نداشت به او بد فکر کنه... دوست نداشت خاطرات بد رو مرور کنه...
.
.طاقت نیاورد! رفت گوشی موبایل رو برداشت... چک کرد.. اس ام اسی رو که چند ساعت پیش زده بود! بالاخره رسیده بود!!! ولی چرا جوابی نیومده بود... چرا !!؟؟
دوباره و دوباره زد...!!!چرا کسی آن سوی قصه منتظرش نیست!!!چرا... ؟
نمی فهمد... اینکه چرا او التهابش را نمی فهمد !!! بارها سعی کرده التهابش را به او یاد آور شود... پس چرا...
تمام خاطرات دور دوباره میاید کف دلش... نکند... نکند باز... نمی داند... گیج شده... اعصابش به هم ریخته... نکند بعد از این همه مدت که کسی را یاقته از دست بدهد!!!
نکند اتفاقی افتاده و او بی خبر است... مدام خودش را دلداری میدهد که خبری نیست...عرق سردی برپیشانیش می ماسد...
نمی داند خود را به نفهمی بزند... بغض کند.. رها کند... صبر کند... می داند که هیچ نمی داند... نکند باز اتفاقی افتاده و او بی خبر است... دلش پر غم میشه
راه میافته از در میزنه بیرون... میره تو یه هیئت و زار زار گریه می کنه! نمیدونه به حال خودش یا به حال او... اولش به حال خودش... اصلا گوش نمیده! اولین صدای هق هق که بلند میشه بغض تو هم خجالش خورد میشه...
کمی که میگذره از آقا خجالت میکشی! غم تو چییت در میان غم او... تمام هستیش را داده و تو تنها دلداده ای ز دست دادی!!! به حضرت صاحب که میرسد غمت تازه میشود... آقا جان... ما که از اهل دنیا به تو پناه آورده ایم.. تو چرا پاسخمان نمیگویی... همه گوش شده ای که آقا بیاید و آرامت کند... ولی او هم نمیآید... چرا هیچ کس تو را پاسخ نمی گوید!!!
:(
تلخ تر این هیچ شنیده ای آیا
کسی را دوست دارم کسی را دوست دارد...
پيام هاي ديگران () link جمعه ٤ دی ،۱۳۸۸ - احمد!
بعضی وقتا لبخند که میزنی تلخی یه نگاه رو دلت می ماسه!!! انگار دوست نداری بخندی... فقط برای این می خندی که اونی که جلوت نشیته رها بشه و سبک بال بره بخوابه!!!
.
.
چشات می سوزه و خستکی تو دلت زبونه می کشه... تا همین کمی پیش بود انگار که دوست داشنی بشینی و تا صبح گوش بدی... سکوت سختی تمام اتاقتو پر کرده! صداس پلک مردی میاد... و سوزش چشمی!×
سکوت می کنی و قلمتو آروم رو زمین میذاری وخیلی کوتاه می گی شب خوش! عطر توتونتو بر می داری و بو می کنی تا تمام ذهنتو وی خوش عطری پر کنه!!! و خاطره ای دور... ولی نمی کنه...
شاید تو گاه زیاده روی میکنی ... نمی دانم...
وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم
که در طریقت ما کافریست رنحیدن
پيام هاي ديگران () link چهارشنبه ٢ دی ،۱۳۸۸ - احمد!
سلام جوادم!!!
.
.
نمی دونم امروز روز فوق العاده ای بود یا روز افتضاحی!!!
فقط منو ببخش! ببخش اگه بلند بلند داد زدم! ببخش اگه قصه محرمانه ی تو و خداتو وسط صفحه مانیتور فریاد زدم... ببخش اگه تیزی چشامو به رخت کشیدم...! ببخش اگه تمام این روزها که سکوت کردیم و سکوت من تو رو می فهمیدم و میدیدم و میدیدم... ببخش اگه قدرت ذهنمو برات پهن کردم! ببخش اگه برهنگی زبونمو ازت کتمان نکردم...! ببخش اگه نتونسم سکوت کنم! در حالیکه به خودم قول داده بودم... به جون شاپرکها قسم خورده بودم که دیگه هوایی نشم! ولی بازم نتونستم ... ببخش اگه نتونستم نگران نباشم! ببخش اگه پدری پسرش را، کودکی کودکی دیگر را، رفیقی رفیقش را ، مردی برادرش را و من تو را نگرانم!!! ببخش اگه نگاه دوخته به مانیتورت رو از همین راه دور دیدم! ببخش که از قصه خودم نگذشتم... ببخش که دوست داشتم تو بهترین باشی... ببخش که مدام از تو اعتراف گرفتم... ببخش اگه نذاشتم مثل دفعه قبل فرار کنی! ببخش که نگرانت بودم! ببخش که پشت سر هم مثل پتک تو سرت کوبیدم... ببخش قصه هایی که سخت بود برات تعریف کردنش رو ازت مدام خواستم... ببخش که شبها دلم برای تو تنگ می شه... ببخش که گاهی برای تو دعا می کنم... ببخش که همه جا به تو نگاه می کنم! ببخش که بی قرارم... ببخش که دیروز بهت گفتم مشکلات ما مشلات جفتمونن... ببخش که جوری سکوت کردم که تو اصرار کنی و من بپرسم... ببخش که شبها که بیداری نگرانتر میشم... ببخش که نگرانتم... ببخش که دوستت داشتم...
ببخش اگه پدری پسرش را، کودکی کودکی دیگر را، رفیقی رفیقش را ، مردی برادرش را و من تو را دوست دارم...
یه جمله رو آینه ماشینمون نوشته بود دوست دارم واسه تو بنویسم!
اجسام از آنچه در آیینه می بینید به شما نزدیکترند!!!
.
.
پی نوشت: دوست داشتم یه روزی ، یه جایی، یه وقتی به پرهام میگفتم که اگه مدام نگاش می کنم نه برای اینکه زاغ سیاشو چوب بزنم!!! فقط و فقط برا اینه که نگرانشم...
برا اینه که دوسش دارم... و شاید این یه وقتی و یه جایی و یه روزی هیچ وقت نرسه...!!!
گَرَم یاد آوری یا نه، من از یادت نمی کاهم... تو را من چشم در راهم...!!!
پيام هاي ديگران () link یکشنبه ٢٩ آذر ،۱۳۸۸ - احمد!
