باور نمیکنم رجزخوانی یک وسوسه باشد عشق من!

تمام بچه هایم... تمام شاگردانم...

نگرانتم...!!!

 

 

در دسترس باش...

مخصوصا وقتی مدتها نیستی ... بیشتر از همیشه...!

یار دیار شهدای اهواز...

نوشته شده در ۱۳٩٥/۱٢/٢٤ساعت ٩:٢٠ ‎ق.ظ توسط احمد! نظرات () |

ای با همه کس به صلح و با ما به خلاف...

جرم از تو نباشد گنه از بخت من است...

 

قصه دوست داشتن هنور هم غصه غریبی است! هنوز مثل همیشه... هنوز می شنوم و کاری نمی توان کرد...

فقط می شنوی ...

سکوت مطلق!

حتی نای نوشتن هم نیست!

حوضله با تو بودن...

نوشته شده در ۱۳٩٥/۱٢/٢۱ساعت ٧:۱٠ ‎ب.ظ توسط احمد! نظرات () |

یک شب به خیر حال مرا خوب می کند...!

ان را بگو و ... کار مرا تمام کن!!!!

 

هنوز هم مثل قدیم تر ها... دل من سودای بزرگ شدن نداره... اروم می تپه! بی صدا گاهی محکم ... هنوز هم مثل دیوانه های کوچه... قلبم یه هو محکم می زنه!

سنم از سی گذشته و هنوز نتونستم با خودم این دعوای همیشگی رو حل کنم! که باید دوست داشت یا نه...! راستش و بخوای حس احمقانه ای دارم! که نمی تونم قضاوتش کنم!... وقتهایی که بچه هام و دوست دارم انگار صاف ترم... گاهی بدم میاد از خودم... وقت هایی که ساعت سه و نیم مثل باقی کارمندا از کار میام بیرون!!!! وقتهایی که مدرسه کار من می شه... وقتهایی که کار می کنم! و منتظر ساعت 3 می مونم...

 

دعوای همیشه! باید دوست داشت یا نه بالاخره! خیلی ناامید میشم... به خودم زورم نمی رسه! که دوست نداشته باشم...

امروز باز هم به خیلی هاشون فکر کردم ... ادماهایی که هر کدومشون بزرگ شده بودن! راستش خیل صادقانه اینه که اگر چه هنوز دوستشون داشتم ولی بزرگ شده بودن!!!! دیگه تو دنیای کودکی من جا نمی شدن...

 

 

امتحان دارم و این جزوه پر از خاطره است!

کار سختی است که ایام تو را دوره کنم...

نوشته شده در ۱۳٩٥/۱٠/٢٢ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ توسط احمد! نظرات () |

قهرم... با تو! 

دور سرم می چرخد... در یک قدمی سقوط! ترحم مرا بر نمی انگیزی مرد... از تو متنفرم... ازتمام نمایش های میان بازار ... از اتهامی که به سمتت روانه کردم... چه می کنی ... این همه باور... این همه باور ستایش شده... 

نفسم می گیرد... 

مقصر اشتباه اصلی منم! یک منه لایق صدقه... ! یک انتخاب بد... بدون فهم یک درد بزرگ... ا این بدترین گریم تو برای من!!! 

پشت نقاب ... این توی زشت... حالم را به هم می زنی مرد...!

این کاش لااقل محرم بستز مخالفت تو نبود... 

 

 

 

 

ببخش... یار همیشگی من 

 

 

بی جهت دنبال برهان و کلام و منطقیم

چای بعد روضه کافر را مسلمان می کند

نوشته شده در ۱۳٩٥/٧/۱۸ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ توسط احمد! نظرات () |

مدد گرفته جهان از علی، ولی باید                    علی بدون تو خود فکر دیگری بکند...

 

دلم خیلی هوایی شده این روزها... دوس دارم برم... جرات کنم و دل بکنم ... برم برای رفتن... برای دفاع از حرم ... برای بر نگشتن... 

بعد عباس ... دلم رضا به ماندن نیست... آشوب رفتن شده... ولی نمی دونم چی جوری باید به او گفت این زمزمه ها رو....

 

 

فاطمه جان...! یاعلی...  از بی لیاقتی ما هیچ نگویید که خود آگاهیم... اما دل است و گاه هوایی می شود... بطلب... اسباب رفتن ما را فراهم کن...! شنیده ام که رفتن به من و یارم نیست! به طلب است...! بطلب جانا... ما را در راه بی برگشت بطلب... عزیزی می گفت بهترین دعا در حق کسی آرزوی شهادت است... 

علی جان... یا فاطمه...!!! از دعایت دریغ می کنی!؟ دل من را و یارم را سپرده ام به شما... تا چگونه به مسلخ بطلبی مرا... 

پی نوشت: امروز : سالروز شهادت بانوی دو عالم

 

نوشته شده در ۱۳٩٤/۱٢/٢٤ساعت ٢:٢٩ ‎ق.ظ توسط احمد! نظرات () |

فکرم پر شده ازحرف ها ...

از نگرانی ها...

از قصه ها و غصه ها...

از نبودن ها... از روزمرگی ها...

از دوست داشتن ها و وابسته شدن ها...

فکرم درد می کند!!!

و دلم بی کارترین عضو بدن!!!!!

خیلی کارم سنگین شده ... خیلی بیشتر ازاین حرفها که فکر کنی... اصلا فرصت نیست برای فراغت ...دوست دارم اروم بشینم و تو آرامش دوست داشته باشم... ولی نمی دونم چرا نمیشه... فرصتی برای دوست داشتن نیست اصلا گویا... مدام منتظرم کهکنار بچه ها بشینم و درد دل کنیم ... با کسایی که هیچوقت نیومدن کنار من... دوست ذارم برم دنبالشون...

فکرم درد می کند... ودلم تشنه ترین!!!



نوشته شده در ۱۳٩٤/۸/٢٠ساعت ۸:۱۱ ‎ق.ظ توسط احمد! نظرات () |

نمی دونم چرا اینقدر شدم 

دلم تنگ میشه مدام !!! نمی دونم چه عادت عجیبی ... میرم مدرسه دلم برای خونه تنگ پیشه ... میرم خونه و تعطیلی میشه دلم برای بچه هام تنگ میشه .... گاهی میشینم دلم برای مه شمال تنگ میشه ... گاهی تو مدرسه راه میرم و دلم برای مدرسه قبلی تنگ میشه ... 

 

 

میرم شمال لیست بچه ها رو نگاه می کنم و کلافه میشم... میام مدرسه و از برنامه های روزمره کلافه میشم ... 

فوبیای دلتنگی گرفتم :(

مدام دلم تنگ میشود ... در تمام لحظه های خالی ...

 

نوشته شده در ۱۳٩٤/٧/٢۱ساعت ٧:٠٩ ‎ق.ظ توسط احمد! نظرات () |

هر جوری فکر می کنم به اینکه یه سری ادم موندن بین دست وپایمردم...آدماییکه له شدن... آدمایی که نفسشون بالا نمیومده...اشکم جاری میشه...

 

 

چه حکمتی بوده که خدا خواسته حاجیاش و زیر دست و پا بالا ببره نمی دونم... فقط می دونم تحملش برام شخته... حتی نمی خوام اخبار و گوش کنم...

 

له شدن آدمها... یعنی چی آخه :((

نوشته شده در ۱۳٩٤/٧/٦ساعت ٧:٢۱ ‎ق.ظ توسط احمد! نظرات () |

شروع سختی دارم...

مشکل اصلی در وروده! تا یه حد دوری همه چیز خوب پیش می رفت ... ولی وجود گنگ های در هم تنیده با یک نگاه شکاک به من توسط بعضی از بچه ها ادامه اتفاقا رو سخت کرده...

شکاک نه که منفی ولی با یک فاضله منظقی...

 کلا خیلی تو برنامم نیست که کات کنم ارتباطای غیره رو... حسم اینه که وقتی من خودم نمی رسم با بچه ها رابطه های غیر رسمی داسته باشم شاید خیلی خوب باشه که ع و م.ر لا اقل بین بچه ها باشن... لااقل تو خیالت راحته که یکی داره یه کاری می کنه و می دونی که کیه و خیالت راحنه...

هر چند تو دل من موضع دفاعی نیست ولی فکر می کنم شاد به علت رفتار رفقای پارسال بچه ها به منم تعمیم دادن و دور وایسادن...

نمی دونم شاید اصلا فکر کردن به موضوع بی خود باشه...

هر چند که مدرسه راضی نیست ولی راستش اینه که من در مجموع ناراضی نیستم...! شاید می تونم بگم خوشحالم هستم در جهاتی که بچه ها با ع و م.ر هستن...

 

تو دوره حجم زیاد بازی وجود داره و این خستم کرده!!!شاید بعدا حالی بود و راجع بهش نوشتم ...

 

همچنان دوسشون دارم... ساده و خشن :))

نوشته شده در ۱۳٩٤/٥/۱٦ساعت ٢:۳٦ ‎ق.ظ توسط احمد! نظرات () |

شده ام شنبه که هر کس برسد می خواهد

رفتن و ترک نمودن زمن آغازکند ...

 

 

 

درست  دارم شروع کنم نوشتن و باز! ازهمین شنبه!!!

نوشته شده در ۱۳٩٤/٥/۱٢ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ توسط احمد! نظرات () |

Design By : Mihantheme