باور نمیکنم رجزخوانی یک وسوسه باشد عشق من!

تمام بچه هایم... تمام شاگردانم...

دل من در دل شب خواب پروانه شدن می بیند...

 


می دانی... ما ملت عاشق خوب می دانیم که چگونه می توان به ضرورت...صدا را مثل نفرت ... به سکوت تبدیل کرد...همان گونه که می دانیم چگونه می توان نان تازه را خشک کرد و نگه داشت...

شاید برای روز مبادا...!!!

ولی میدانی ...!!! من سکوت و نان خشک رو دوست ندارم... من از اون روز مبادا متنفرم... من از تمام کسانی که می خوان منو به نان خشک تبدیل کنن متنفرم...

من نان خشک نمی شم...!!! ( چه ادبی شد یه هویی!!!)... من ساکت نمی شم... من عاشقم...!!!


 

نوشته شده در ۱۳۸٤/٤/٢٠ساعت ٦:۱٩ ‎ق.ظ توسط احمد! نظرات () |

Design By : Mihantheme