باور نمیکنم رجزخوانی یک وسوسه باشد عشق من!

تمام بچه هایم... تمام شاگردانم...

می دونی خوب من...

زندگی یه جور حماقته...!!!

مثل پریدن ماهی های تشنه رو داغی شنهای ساحل... وقتی که تنگ بلور اقیانوس با همه بزرگی و عظمتش، واسه دلهای کوچیکشون تنگ می شه...

اونوقته که ماهی ها دیوونه می شن و زندگی تبدیل به یه حماقت میشه...!!!

 

 

می دونی حامد من...محسن خوب من...(هر چی دوست داری قیافه بگیر تو رو دوست دارم به هر حال!!!) الان که دارم برات قلم می زنم ...بعد از چند روز...خسته ام...!!! نشسته ام و نه... دراز کشیده ام و زل زده ام به سقف و دارم دلم را برای تو تنگ و تنگ تر می کنم... امروز خسته ام... مثل هر روز بی تو... امروز خسته ام مثل دیشب... مثل فردا...مثل آن ماهی دیوانه...!!!

 


 

نوشته شده در ۱۳۸٤/٤/٢٦ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ توسط احمد! نظرات () |

Design By : Mihantheme