باور نمیکنم رجزخوانی یک وسوسه باشد عشق من!

تمام بچه هایم... تمام شاگردانم...

 

ای خوشا صبح که چشمان سحر در خواب است...

           

امروز خوشحالم... صبح که از خواب بیدار شدم احساس کردم دوباره مثل قدیمترها سبزم... امروز تو مدرسه احساس کردم می رم تا کسی رو بدزدم...!!! می رم تا کسی رو عوض کنم... می رم تا دوست داشته بشم... می رم تا مثل اون روزها، یه معلم متفاوت باشم... قشنگ و دوست داشتنی...!!!

نوشته شده در ۱۳۸٤/٥/۱٠ساعت ٩:٥٠ ‎ب.ظ توسط احمد! نظرات () |

Design By : Mihantheme