باور نمیکنم رجزخوانی یک وسوسه باشد عشق من!

تمام بچه هایم... تمام شاگردانم...

سودایی پرواز

                    چه خسته می شود

                    اگر رگبار...

                             زمین گیرش کند مدام...!!!

 

 

سلام محمدم... نازنین خوب من...بازهم امروز قلمم برای تو چرخید...این روزها بدون تو چقدر سخت می گذرد...

محمد من... که می فهمد تو کیستی و که خواهد فهمید بین من و تو چه می گذرد... که خواهد فهمید تو هر روز منتظر که می مانی و من خودم را برای که تقسیم می کنم...

حیف... حیف که گاهی دروغ می گویی و گاهی هم ادای بچه خلاف های شهر را در می آوری.... ولی تو خوبی... این را خودت نمی دانی...!!!

چقدر دوست داشتم که از تو بخواهم که ....!!! .... نمی توانم...!!!! راهش راه دیگری است... من فکر خواهم کرد... درباره تو فکر خواهم کرد...!!!

 

نوشته شده در ۱۳۸٤/٥/۱٥ساعت ٤:۱٠ ‎ب.ظ توسط احمد! نظرات () |

Design By : Mihantheme