باور نمیکنم رجزخوانی یک وسوسه باشد عشق من!

تمام بچه هایم... تمام شاگردانم...

تو فریاد رهایی، ما اسیریم...!!!!

 

بعضی دوستیها مثل برف می مونه... سفید سفید...پاک پاک، نرم نرم میاد و همچین آروم رو زمین دلها رو می پوشونه... بعد یه هو دلت چشاشو می کنه و می بینه که همه جا سفیده... همه جا از آن برفه... همه جا برای اوست... هم جا پر از یک محبت سفیده... خنک و خوردنی...هیچ کس صدای پاشو نمی شنوه و حتی مثل بارون چک چک هم نداره...نه خاکی بلند می کنه نه رعد وبرقی داره...

این رو برای تو نوشتم... جواد من برای تو با مهدی دوست داشتنیت...!!! محمدم... و امیر خوب من...برای تو و احمد ريشوت...!!! و برای تمام کسانی که قلبی برای تپیدن دارند...!!!

 

نوشته شده در ۱۳۸٤/٥/۱٧ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ توسط احمد! نظرات () |

Design By : Mihantheme