باور نمیکنم رجزخوانی یک وسوسه باشد عشق من!

تمام بچه هایم... تمام شاگردانم...

امروز روز بدی بود... دوباره من ياد گذشته ها افتادم... دوباره به ياد تمام خاطرات خوب وبد گذشته نه چندان دور... امروز محسنم را ديدم محسن خوبم را... هر بار که اين روزها می بينمش گوشه اشکی گوشه چشمم را پر می کند... نه تاب افتادن دارد و نه قدرتی برای پاک کردنش می ماند...حجابی می شود بين من او و من می روم... فقط به پاس يک اشتباه... آنهم شايد از آن من و شايد برای ديگری...

تمام انچه من از تو ربوده بودم به يک شب سرد به باد رفت و من هيچوقت نتوانستم تو را دوباره از آن خود کنم... من چقدر امروز خسته ام... اين همه تقصير توست... نه همه فقط به خاطر من است... تو بيگناهی... و من هرگز خودم را برای اين اشتباه بزرگ نمی بخشم...!!!

نوشته شده در ۱۳۸٤/٥/۱٩ساعت ٩:٢٤ ‎ب.ظ توسط احمد! نظرات () |

Design By : Mihantheme