باور نمیکنم رجزخوانی یک وسوسه باشد عشق من!

تمام بچه هایم... تمام شاگردانم...

وای که چه خسته می کند، تنگی این قفس مرا...

 

امروز روز پایان بود... جواد خوب من... مهدی دوست داشتنیم... حسام خوبم... حسین پرروی من...

 نمی دونم... تموم کسانی که اونجا سهمی از من داشتین و من رو به بهانه ای اونجا می کشوندید... امروز روز پایان بود... آخرین روز بین من و شما

چقدر امروز خسته ام...

راستی محمدم یاد آخرین روز تو افتادم... به یاد آخرین روزم با محسنم...

می دانی ...

کاش وقتی میرفتی...

می ایستادی...

برمی گشتی ...

لبخند می زدی...

و برایم دست تکان می دادی...

تا من هم تو را دوباره و دوباره ببوسم...!!!

ولی نشد...

دلم برایتان تنگ می شود... ولی این رسم بازی است همان بازی که من به تو درس میدادم...جوادم... هر معادله ای روزی حل شده یا نشده به پایان می رسد... نمی دونم معادله من با تو حل شد یا نه ولی می دونم تو بقیه معادلات کسی بازی رو برده که حلش کنه... برای همیشه!!!

 

نوشته شده در ۱۳۸٤/٥/٢٦ساعت ٩:٥۳ ‎ب.ظ توسط احمد! نظرات () |

Design By : Mihantheme