باور نمیکنم رجزخوانی یک وسوسه باشد عشق من!

تمام بچه هایم... تمام شاگردانم...

و ناگهان چقدر زود دیر می شود...

 

 

سلام نازنین مهران من... سلام مهربان من،حسام خوبم...جدیدترین اعجوبه های زیبای دل من.... همرهان من در اعتکاف امسال...!!!

 

چقدر این بازی زود تمام شد...این رسم بازی است... خیلی زودتر از آنکه بخواهی از آن خسته شوی غروب شده است و می بایست شب را به تنهایی سر کنی...!!!

 

باید پتو را روی سرت بکشی و هی به گلهایی که نزدی فکر کنی... به گلهایی که تو می توانستی به ديگری هدیه کنی ولی تو خودخواهانه آنها را از همه گرفتی...!!!

 

به این فکر می کنی که چرا باید گربه همسایه هر از چند گاهی بیاید و وسط زمین اه کند... مگر گربه همسایه نمی بیند که من دارم بازی می کنم... حتما من خوب بازی نمی کنم و گرنه گربه همسایه هم.... نه... بیشتر از این صرف نمی کند به گربه همسایه فکر کنم...

 

بعد غلتی میزنی و آن سوی بازی را نگاه می کنی... به این که آنقدر غرق مسایل حاشیه ای شده ای که از سوت های پی در پی داور غافل مانده ای... به این که چقدر از داور مهربان سوء استفاده کردی و پشت هم خطا کرده ای... با این که تو در این بازی فقط آمده بودی تا دل داور را  بدست آوری تا در بازی بعد راهت دهد... صدای سوت داور هنوز در گوشم زنگ می زند...

 

داور خوبم... من تو را می خواهم... تو را و تکرار بازی را و همه هم تیمیهایم را ...

 

حال باید پتو را روی سر کشید ... دمر شد... سر را تا انتها توی بالش فرو کرد... به حریر آبی تخت چنگ زد و  بعد آروم آروم گریه کرد...

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٤/٥/۳٠ساعت ٩:٥٥ ‎ب.ظ توسط احمد! نظرات () |

Design By : Mihantheme