باور نمیکنم رجزخوانی یک وسوسه باشد عشق من!

تمام بچه هایم... تمام شاگردانم...

مردم این روزها روبروی زیبایی می نشینند و خوابشان می برد...

 

نه امیر خوبم... نازنین محمد زیبای من من هیچگاه خواب را با تو معاوضه نمی کنم... اگر گاه به رختخواب می روم و چنگ در چنگ آن حریر آبیم می خوابم از این روست که شاید در این شب دراز کمی هم به یاد من باشی در شب گردیت به من هم سری بزنی...

 

در این چند روز اعتکاف همیشه در کنار دلم جای تو را و محمدم را خالی دیده ام و وای که چقدر سخت بود... بدون هیچ زیبایی سه روز زندگی راتحمل کردن چقدر سخت بود... منتظرت مانم... در خواب و در بیداری...

 

شبهای درازت را کمی هم برای من بگذار... برای من... تنهابرای من... یک غریب آشفته...

 

نوشته شده در ۱۳۸٤/٥/۳۱ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ توسط احمد! نظرات () |

Design By : Mihantheme