باور نمیکنم رجزخوانی یک وسوسه باشد عشق من!

تمام بچه هایم... تمام شاگردانم...

پنجره ها بسته است... لطفا در بزنید...!!

 

سلام جوادم...

امروز قول داده بودم برایت بنویسم...  راجع به احساس تو  نسبت به او ...

جواد من تو همیشه نالیده ای از اینکه هر چه تو بیشتر دوستش داری و کنارش می روی او بیشتر دور و دورتر می شود...

 

می دونی جوادم... فکر می کنی اگه یکی بیاد و بکوبه به پنجره خونتون چی بهش می گی... سرتو بیرون می کنی و می گی درمون اونوره...

 

حالا اگه دوباره بکوبه چی... حالا اگه روزی ده بیست بار این کارو بکنه چی... بهش می گی خره... بر گمشو...

 

می دونم،الان داری می گی نه این با اون فرق می کنه... ما دو تا رفیقیم که هر روز می ریم دنبال هم... یا یکی مون می ره دنبال اون یکی...

 

می دونی من چی می گم... منم می گم نه عشق من... این همونه...

 

اگه می بینی اون هیچ وقت در رو برای تو باز نمی کنه به خاطر اینه که تو هیچوقت در نمی زنی!!! برای اینه که تو همیشه می خوای از پنجره به زور بری تو... نه جواد من .... من دونی چرا کسی، دیگری رو از پنجره راه نمیده... من بهت میگم...!!!

 

من دونی جواد من...؟ چرا من نمی دونم بابات چقدر حقوق می گیره... نمی دونم  خونه شما چند متره... چرا نمی دونم تو در روز چه کارهای بدی می کنی.... چرا نمی دونم که از کی حالت بهم می خوره... می خوای ته حرف رو بزنم... چرا به من نمی گی شورتت چه رنگیه!!!

 

من بهت می گم...هر کسی تو زندگیش جاهایی وجود که همه اجازه دارند ازش خبر داشته باشن... مثلا همه می تونند لباس تو رو ببینند...

 

بعضی چیزها هستند که آدم های کمتری ازش خبر دارند....شاید تو به کسی بگی شایدم خودش بفهمه... ولی هر کسی نمی تونه بفهمه... مثلا من تا هفته پیش نمی دونستم که خونه شما کجاست...

 

بعضی چیزها هست که من فقط به رفقای قدیمی میگم... یا کسانی که بهشون سنگین اعتماد دارم ... مثلا... خودت بهتر من دونی!!!

 

بعضی چیزها هست که من هیچوقت به کسی نمی گم... من می دونم و خدا... همین!!!

 

تو هر موقع که از آدمی چیزی بخوای که جات اونجا نباشه مثل کسی هستی که می خواد از پنجره بیاد تو خونه... تو نباید بعضی چیزها رو ببینی پس من پرتت می کنم بیرون ولی تو دوباره میای!!!

 

جواد من.. گل من... تو راه رو اشتباه میری... تو درو گم کردی... فردا من خوام دوباره راجع به همين مطلب بنویسم... خیلی طولانی شد...!!!!

 

امشب چنگ در چنگ حریر آبیت (!) فکر کن... به او... به من.... به انچه برای تو نوشته ام...

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٤/٦/٢ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ توسط احمد! نظرات () |

Design By : Mihantheme