باور نمیکنم رجزخوانی یک وسوسه باشد عشق من!

تمام بچه هایم... تمام شاگردانم...

                                                من کاهن خردسال معبد مرگم...

 

من امروز خسته ام... فردا خسته تر... و پس فردا خسته تر از فردا... وهر روز پیرتر از دیروز... هر روز که می خوابم استقبال من است از آن روز رستخیز... از آن روز که ناگزیر می آید... و من منتظرم...

 

هر قدم که می دوم قدمی است به سوی آن انتهای روشن... و شاید تاریک تر... این روزها خیلی به درازا نخواهد کشید و من در این معبد، آرام آرام بزرگ خواهم شد و روزی خود را قربانی این می کنم...

 

چقدر جمعه ها روز خوبی است برای تفکر به این معبد زیبا... و شاید زشت...

 

نوشته شده در ۱۳۸٤/٦/٤ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ توسط احمد! نظرات () |

Design By : Mihantheme