باور نمیکنم رجزخوانی یک وسوسه باشد عشق من!

تمام بچه هایم... تمام شاگردانم...

زندگی من گورستانی از آرزوهای بر باد رفته است ...

 

...و تو آخرین آرزوی بر باد رفته من...امروز بدترین روز امسال منست... من دیوانه ام... تو زیر قرارمان زدی و من ناگهان زیر همه چیز... می دانی... همه چیز به همین راحتی تمام می شود... من له خواهم شد وتو می گذری... گفته بودم می ترسم... گفته بودم که من تنها... گفته بودم که من فکر می کنم...

نه...

من تنها تر از همیشه...

و برای همیشه...

امروز توان فکر کردن ندارم...

 امروز فقط توان گریه است...

من امروز کویرم... یک کاسه عطش لیلا...

امروز می سوزم...

امروز....................

 

نوشته شده در ۱۳۸٤/٦/۱٢ساعت ۸:٥٥ ‎ب.ظ توسط احمد! نظرات () |

Design By : Mihantheme