باور نمیکنم رجزخوانی یک وسوسه باشد عشق من!

تمام بچه هایم... تمام شاگردانم...

امشب می خواهم بنویسم و بنویسم... دیوانه وار... امشب تو محبوب ترین الهه آفریده ذهن من تبدیل شدی به محبوب ترین مفرد مذکر غایب... می فهمی ... غایب... چه خوب است که من عکس تو را دارم...قول می دهم هر شب عکست را نگاه کنم... ولی خودت را نه... تو زیر قرارمان زدی و من زیر همه چیز... ساده بودیم.. من و تو... شاید عاشق هم... هنوز هم مستیم... دو نفر ساده که برای دیگری... نه...

چه خوب ایت که هیچ کس نمی داند... من می دانم و تو و خدا...!!! من امشب می میرم.. ولی فقط امشب... فقط برای خودم... من هیچوقت تو را با هیچ کس تقسیم نکرده ام ... باز هم رهایم کنید که دیوانه ام امشب!!!

 

نوشته شده در ۱۳۸٤/٦/۱٢ساعت ٩:٤٠ ‎ب.ظ توسط احمد! نظرات () |

Design By : Mihantheme