باور نمیکنم رجزخوانی یک وسوسه باشد عشق من!

تمام بچه هایم... تمام شاگردانم...

رهايم کنيد که ديوانه ام امشب...!!!

به خدا می روم از شهر شما...

می روم سوی منزلگه ويرانه خويش...

می روم خسته و افسرده و زار...

شعرش يادم نيست...بعدا واستون می نويسم... ديگه نای تهران موندنو ندارم...از تهران می رم... واسه چند روزی هم نمی نويسم... تنها... فقط برای خودم...شايد کنار دريا... شايدم مشهد... بد خستم...

نوشته شده در ۱۳۸٤/٦/۱۳ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ توسط احمد! نظرات () |

Design By : Mihantheme