باور نمیکنم رجزخوانی یک وسوسه باشد عشق من!

تمام بچه هایم... تمام شاگردانم...

امشب می خواستم  از مشهد بر گردم اما هنوز ديوانه ام... باز هم خواهم ماند...!!!! ديگر نای نوشتن را هم ندارم... برای که بنويسم...

قاصدک...

روزها از گذرت می گذرد...

و تو دگر تهی از وسوسه رقص در آغوش نسيمی...

و من خسته رنجور پريشان احوال...

همه دلخوشيم بر باد است...!!!

 

نوشته شده در ۱۳۸٤/٦/۱٦ساعت ٤:٠٤ ‎ب.ظ توسط احمد! نظرات () |

Design By : Mihantheme