باور نمیکنم رجزخوانی یک وسوسه باشد عشق من!

تمام بچه هایم... تمام شاگردانم...

سلام  خوب من...

دلم برات خیلی تنگ شده...

اینجا همه خوابیدند... ساعت دو و نیم نیمه شبه... و من بی تو بی خوابی به سرم زده ... شایدم از خواب خسته شدم... از اینکه مجبورم شب بخوابم و روز بیدار باشم و زیبایی ستاره ها را به جرعه ای خواب بفروشم خسته شدم....

امروز  غروب بعد از اینکه با تو صحبت کردم، دلم هوای او را کرد... یه هو احساس کردم دلم برای همه شان تنگ غروب شده!...

رفتم اتاقم .... خودمو پرت کردم رو تختم و ... چنگ زدم به حریر نرمش...  بعد مثل یه مرد زار زار برای خودم گریه کردم...! چقدر دنیا شیرینه وقتی حتی تو هم نمی دانی که برای تو گریستم...!!!

عزیز من شبت به خیر...

 

(((راستی ما اسباب کشی داریم...(کمک!) من فکر کم چند روزی نتونم بنویسم...!!!)))

 


 

نوشته شده در ۱۳۸٤/۳/۳٠ساعت ٢:٢۸ ‎ق.ظ توسط احمد! نظرات () |

Design By : Mihantheme