باور نمیکنم رجزخوانی یک وسوسه باشد عشق من!

تمام بچه هایم... تمام شاگردانم...

سلام سبحان من... مهربان خوبم... آشنای دیرینه... مدتها بود که می خواستم برایت بنویسم که امروز توانستم... مدتها بود که می خواسنم یک نوشته بنویسم فقط و فقط از آن تو، که امروز نوشتم...!!!

 

دیشب نشسته بودم و به تو فکر می کردم!  به خودم... به تو... به لحظات قطار... به خودم ..به تو... اون تیکه هایی که به من مربوط می شه باشه برا بعد... ونی اون تیکه های تو...!!!

اوووووووووه... خیلی بیشتر از تیکه های من بود... کج و معوج.. سیاه و سفید و رنگی... من نشستم و یک تیکه شو انتخاب...یه تیکه کهنه...از اون زیر زیرها...!!!

 

بعد آروم آروم اونو خوندم...

به قفل بیهوده چشم مدوز ...درب های همه زندانها از درون باز میشود!

هی اصلا مهم نیست..و مهم اینه که من تو رو دوست دارم... از دور...!!! حیف  که یه عکس ازت ندارم که هر روز بغلت کنم....!!!!

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٤/٦/٢٢ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ توسط احمد! نظرات () |

Design By : Mihantheme