باور نمیکنم رجزخوانی یک وسوسه باشد عشق من!

تمام بچه هایم... تمام شاگردانم...

اين روزها گاه که من با آبی حرير تختم تنها می شوم...

تنها من و او می نشينيم و برای من فکر می کنيم!!! بالش نرمم رو تا می کنم و می ذارم زير فکرم تا زمين نخوره ناگهان و فکرهای خوب از سرم نپره!!! (می بينی!؟ من هنوز ديوانه ام...)

بعد چشمامو ميدوزم به سبزی تنهای پارک پشت خونمون .و فکر می کنم که چرا يه نفر مثل من عاشق پيدا نمی شه که با هم بريم و پارک رو از تنهايی در آريم!!!

گاهی هر از گاهی صدای بيل زدن باغبانی ديوانه که برای زنده ماندنش اين وقت بی وقت کار می کند. روی اعصابم رژه می رود!

بعد با خودم فکر می کنم! فکر می کنم که چقدر لذت بخش است در دنيا دوست داشتن و دوست داشته شدن! و چه لذتی بالاتر از عاشق شدن!!!

چه لذتی بالاتر از سوختن... له شدن!!! و بعد دم نياوردن! (نه مثل جواد گلم که هر روز داد و فرياد عاشق شدنش بلند است!!!)

و بعد فکر می کنم که های خدای خوبم!!! من چه لذت بخش زندگی می کنم!!!

نوشته شده در ۱۳۸٤/٩/٤ساعت ۸:۱۸ ‎ب.ظ توسط احمد! نظرات () |

Design By : Mihantheme