باور نمیکنم رجزخوانی یک وسوسه باشد عشق من!

تمام بچه هایم... تمام شاگردانم...

تنهایی... چقدر سخت است تنها ماندن... هیچکس و هیچکس نباشد که برای تو مانده باشد... حتی اگر بد باشد و برای انتقام...  چقدر غریب است دنیا اگر هیچ کس برای تو نمانده باشد!

چقدر سخت است اگر هیچ قطاری رد نشود که تو برایش تکان دهی و چه سخت تر اگر به امید همان تک قطاری که هر روز رد می شود پنجره ات در تمام روز باز باشد وباد سرد زیر موهایت بوزد...

چقدر سخت است...

حتی اگر همان 6 نفر همسایه باشند... مهم اینست که تمام هست تو در این کوههای بلندند!

 وقتی از خانه ات خسته می شوی، وقتی از زندگی چیزی نمی خواهی جز لحظه ای خروج از این چهار دیواری، وقتی که دیوانه شده باشی، وقتی که می خواهی فرار کنی از فشار سگی کارهایی که از تو انتظار دارند؛ انگاه فقط کافیست بیرون بروی...!!!

آغوش کسانی که از زندگی چیزی نمی خواهند جز خنده ای از ته دل و غرق شدنی در دود غلیظ به روی تو باز نیست ولی تو لذت می بری ازشان... حتی از آنها که دوستت ندارند... او را هم دوست دارم!!!!

این تمام لذت دنیاست... آنهم برای تو که خیلی ها دوست دارند که ساعتی بیشتر کنارت راه بروند!  شبت به خیر دیوانه... پنجره اتاقت را ببند و بگیر بخواب! دیگر کسی بحر تو نمانده!!!!

 

نوشته شده در ۱۳۸٤/٩/۱٥ساعت ۸:۳۳ ‎ب.ظ توسط احمد! نظرات () |

Design By : Mihantheme