باور نمیکنم رجزخوانی یک وسوسه باشد عشق من!

تمام بچه هایم... تمام شاگردانم...

سلام... خسته ام از تمام کسانی که مرا نمی فهمند!!!

امروز می خواستم از يه آدم بنويسم... دوست داشتنی! ولی چون بهش گفتم ازت شاکيم نمی نويسم...

اين روزها تو زندگی من اتفاقهای زيادی افتاده!!!

من ناگهان به يه آدم چاق برخوردم... ناگهان باهاش حال کردم... ناگهان از وجود هم لذت برديم...بعد يه عالمه اتفاق افتاد که من نمی گم... نه به خاطر اينکه می خوام سانسورش کنم بلکه برای اينکه بعضی چيزها تقسيم کردنی نيست... و من نمی خوام با هر کس تقسيمش کنم... بعد گذشت و گذشت و من احساس کردم دارم وبالش ميشم... نمی دونم چرا اين احساسو کردم... ولی احساس دست آدم نيست...یک احساس... و بعد نقطه سر خط!

من ناگهان رفتارمو عوض کردم... نمی دونم چی بايد اسمشو گذاشت... همکلاسی که خيلی تعجب کرده بود... به هر حال برای اطلاعات بيشتر راجع به نتايج رجوع کنيد به من! در ديروز...

ديروز يه اتفاق ديگه هم افتاد من تمام کسانی که نديده بودمشون و بايد ميديدم رو ديدم!!!  تمام کسانی که دوست داشته می شدند... يک وجه اشتراک... و اون اينکه همه دوست داشتنی بودند... جالب بود... نتونستم با سليقه اعتکافی جماعت گپی بزنم... ولی مختصری با سليقه همکلاسی دور زدم!!! خوش سليقه ای همکلاسی!!!  خيلی عالی... مسلط به ادات مخ زنی به طور کامل... يقينا اگه چاق نتونه جمع و جورش کنه دو سال ديگه بايد هر روز از تو بغل يکی جمعش کنه... فيلمم زياد می بينه!!! (نمی دونم اينو از کجا فهميدم ولی فهميدم ديگه!!!) در مجموع خلاف خونش بالاست... های همکلاسی مراقبش باش...

از اتفاقات ديگه دو عدد باجگيری بود... دومين باجگيری مربوط ميشه به يه فيلم مستهجن که از دو نفر در حين ارتکاب به جرم گرفته شده... خلاصه يک هفته وقت دارن فکر کنن... ۵ شنبه بعد پولو تو يه ساکه فهوای بيارين زير پل بچه رو...!!! ببخشيد... فيلمو تحويل بگيرن... برای مذاکره می تونين برای من آف لاين!!! بزارين... ديگه خسته شدم... 

نوشته شده در ۱۳۸٤/۱۱/۱٠ساعت ۸:٥۱ ‎ب.ظ توسط احمد! نظرات () |

Design By : Mihantheme