باور نمیکنم رجزخوانی یک وسوسه باشد عشق من!

تمام بچه هایم... تمام شاگردانم...

امروز به تو فکر می کردم... به وسوسه هایی که در این مدت گرفتارش بودی... به همون پنج وسوسه قشنگ و  بزرگی که یکی دو هفته ایه  به خودشون گرفتارت کردن...

امشب داشتم به  این فکر می کردم که چی تو تو تکون خورده که وسوسه های قبلیتو رها کردی!!! چی شده در تو که دیگه از محمدت سراغی نمی گیری... این همون محمدیه که تو دوسش داشتی... .. چرا امیرتویادت رفت.... چرا حامدتو کناری رها کردی...

 

میدونی نازنین... من نمی تونم... من تو بد گردابی گیر کردم... مردابی که به این راحتی ها نمیتونم خودمو بالا بکشم... من دارم له می شم... این همون حرفیه که تو دنیای کنار من هیچ کس نمیتونه با من بچسبونتش... چرا که همیشه اون قیافه له شده من نصیب همون حریر آبیمه (باز تو مسخرش کن!!!)

من نمی تونم... من فقط می تونم شبها که می رم تو رختخواب یکبار دیگه یارم بیارم...

محمدم روبه یاد بیارم و یک شروع با هدفون... بهانه ای برای اعتماد کردن!!! می تونم به حامدم فکر کنم و جریان پارک چیتگر... بهانه ای برای دوباره شروع کردن!!! می تونم به محسنم فکر کنم و حسرت یک سوء تفاهم!!! می تونم به امیرم فکر کنم... یک چاق دوست داشتنی!!!

سبحان، شبیر، محمد حسین، محمد، سجاد، فرید، محمد،جواد, هادی، علیرضا، صالح، محسن, رضا، مهرادٍ، جواد, امید، حسام، احسان، صادق، امین، علی، علی، محسن، امین، رضا، مهدی, احسان... !!!

دیگه نای نوشتن ندارم... خدا من خسته شدم!!! مگه دل آدم جای چقدر حسرت رو داره که من باید هر شب اینقدر حسرت بخورم! تازه این 5 وسوسه رو هم اضافه کن! اشب می خوام گریه کنم... تنهای تنها!!!!

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٤/۱۱/۱٢ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ توسط احمد! نظرات () |

Design By : Mihantheme