باور نمیکنم رجزخوانی یک وسوسه باشد عشق من!

تمام بچه هایم... تمام شاگردانم...

من معمولا حال نمی کنم چند تا مطلب تو يه روز بنويسم... ولی امروز حالی به حالی شدم پس سه تا مطلبو می نويسم! شايدم بيشتر!!!

اول ديدم که عزيز همکلاسی گلم پيغامی گذاشته که يه کم از چاق خوشگلم بگم!!! من از طرف همکلاسی شرمندم! ا ز اين که مطلب به اين سادگی رو بهش دقت نکرده! عزيزم يادت باشه... هر چند ما وظيفمون هست که از کرامات اون عزيز هم بگيم! ولی نبايد فراموش کرد که بعضی ادمها اونقدر بزرگند (منظور از لحاظ حجم نيست که از لحاظ بعده!) که تعريف کردن از اونا در حد ما نيست ماهمين که گاهی در وصف شاگردان ان مرحوم قلمی بزنيم ما را کفايت!‌(چی گفتم! اون قدرا هم خبری نيست.... ولی در حد قلم نيست!) 

اما ديما... مطلبتو خوندم... اولا اگه اونجا رو دوست نداری می تونی بيای يش ما قلم بزنی! وبلاگ خودته!

اما سوما...

حالا سوما اول!: چند وقتيه خيلی بچه شدی... اگه اون يه دونه بچه بازی درآوده باشه تو ده تا! چرا شو حضوری سرت داد می کشم!!!

سوما دوم: شنيدم گفتی نه محتاج رفيقم نه محتاج رفاقت! غلط کرده هر کی اين مزخرفو گفته... همه ما هم محتاجه رفيقيم هم محتاج رفاقت!!! اون تيکه که می لنگه انتخاب رفيقه و تيکه افتضاحش سبک رفاقت... اين جوری که شما رفاقتو تعريف کرديد مثل همون بجه ای شديد که برا دو تا پفک ميگه قهر قهر تا روز قيامت... اون يکی هم ميدوه می ره به مامانش ميگه... (حالا پيدا کنيد خودتان را...!!!) خودتو درست کن.... رفاقتتو هم...!!!

سوما سوم... به يه مطلب دوست دارم فکر کنی... فکر کن ببين اگه من بودم چی کار می کردم... بعدا با هم راجع بهش داد و فرياد می کنيم!

چون شاکيم حوصله شکلک گذاشتنم ندارم... از بيخ خودتون اون شاکيه رو بزاريد

نوشته شده در ۱۳۸٤/۱۱/۱٧ساعت ۱:٢٩ ‎ق.ظ توسط احمد! نظرات () |

Design By : Mihantheme