باور نمیکنم رجزخوانی یک وسوسه باشد عشق من!

تمام بچه هایم... تمام شاگردانم...

امروز می خواستم راجع به مصطفی بنويسم... راجع به يک سوال... راجع به لذت... ولی ميذارم بعدا می نويسم...!!!

امروز می خوام يه چيز ديگه بنويسم!!! يه آدم...!!! شايد مهربون! 

چقده اين روزها دلم می خواست که يک شبت برای من باشه... فقط برای من...!!!‌ هر چی از من اصرار بود و از تو انکار... می دونی محسن من! اين وقتی که ازت می خواستم يه شبت برا من باشه برا همين بود... برا همين که يه خورده خودتو به خودت نشون بدم! می خواستم يادت بيارم که تو تنها نيستی...!!! می خواستم بهت بگم که هيچوقت تو متهم من نبودی...!!! تو عزيزی بودی که گاهی سعی کردی ادای بچه ها رو در بياری...!!! ولی اصلابلد نبودی!

 

امروز می خواستم راجع به تو بنويسم... شايد مهربان... نه.... !!!

امروز راجع به تو نوشتم... مهربان... مرد... دوست داشتنی!

نوشته شده در ۱۳۸٤/۱۱/٢٢ساعت ٦:٥۱ ‎ب.ظ توسط احمد! نظرات () |

Design By : Mihantheme