باور نمیکنم رجزخوانی یک وسوسه باشد عشق من!

تمام بچه هایم... تمام شاگردانم...

مرا از اينکه می بينی پريشان تر چه می خواهی!!!

سلام خدا... من متنفرم!!!‌ در تمام چند سالی که گاهی برای تو مينوشتم به ياد نمیارم که چنين گستاخ شروع کرده باشم... ولی!!!

من متنفرم خدا...!!! چرا نهيم می کنی از اين تنفر! چرا رهايم نمی کنی که متنفر باشم! فقط و فقط يکبار در تمام طول زندگی!!! خدا اينها مرا به دروغ می فهمند!

های خدا... اگر علی چاهی داشت... نه من طاقت علی دارم و نه چاهی برای فرياد!

اين رورها کجايی که  ببينی مرا...!  همان جا که منم و کوير... منم و تمام بقيه مرده... منم و تنها باد... کجايی که فرياد به خون آغشته مرا بشنوی! من متنفرم خدا...!!! مجذوب عبادت کدام عاشقی که له شدن مرا نمی بينی! چه گناهی است مرا که اين چنين مستوجب عذابم می کند!!!

چرا نمی گذاری رها باشم! بروم تا غروب... من نمی خواهم اينجا بمانم...!!! آگر امروز دم فرو دادم، تو شاهدم بمان که سوختم!!!

خدا چرا من نمی توانم فرياد بزنم!!! من متنفرم خدا...... من! متنفرم!!!!

 

 

 

امروز می خواستم راجع به ديروز بنويسم! راجع به اينکه يکی ميگفت به تو نمی شود اعتماد کرد!!! ولی حيف که امشب مرا نای زنده ماندن نيست!!!

 

نوشته شده در ۱۳۸٤/۱٢/٢ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ توسط احمد! نظرات () |

Design By : Mihantheme