باور نمیکنم رجزخوانی یک وسوسه باشد عشق من!

تمام بچه هایم... تمام شاگردانم...

از اینکه گاهی اوقات متنفر میشم از خودم بدم میاد... هر چند اگه سالی دو بار اتفاق بیافته!!! بگذریم...

داشتم از رفاقت می گفتم... داشتم می گفتم که بعضی وقتا ما اونقدر سریع با هم قاطی می شیم که اگه کسی یه هویی از اون پشت بیاد بیرون فکر میکنه خدا از اول ما رو تو بغل هم آفریده!!! برا هممون از این جور رفاقتا پیش اومده... حالا کم و زیاد داره!

 

به نظر من! سه حالت داره! حالت اول اینه که بابا دمم گرم! زدم تو خال... اسمشو هر چی می خوای بذار...!!! می خوای بگو من خیلی تیزم و از پشت در فهمیدم ما  رو برا هم ساختن... یا بگو نه ما اصلا چند ساعت اولش با هم صحبت کردیم تا من راضی شدم... اما من! میگم که این رفاقت شانسیه!!! خیلی خدا بهت حال داده... برو شاکر باش!!! البته به من که سهله حتی به من! هم ربطی نداره که مثلا چاق رفیقشو این جوری انتخاب کرده یا نه... من! فقط دارم توضیح میدم!!!

اما حالت دوم... معمولا  در مرور زمان ما به مشکل می خوریم! چون تو این جور رفاقتا رفتیم یکی رو مثل خودمون انتخاب کردیم! و حالا بعد از یه مدت میبینیم بابا ابن که اصلا مثل ما نیست!!! اون وقت به همون سرعتی که قاطی شده بودیم می زنیم زیر مطلب از بیخ و بن!!! که من اصلا این ادمو تا حالا ندیدم! (نه که بخوای دروغ بگی ها...منظور اینه که طرف آدم نیست!!!)

اما سوم حالت وقتی رخ میده که بچه باحال باشی! تو خودتو موافق اون کنی! هر چی میگه تو هم میگی منم همین الان میخواستم بگم!!! حالا داری فحش میدی ها!!! ولی جهنم ... بابا مرام... نمی خوام بگم چی میشه بعد...(خسته شدم!!!)

 

من ته قضیه رو گفتم!!! اینقدر هم قضیه ها شور نیست!!! ولی یه حدیش تو ما هست! تا حالا که خاطره بود تازه از بعدی میخوام شروع کنم حرف زدن!!!

 

نوشته شده در ۱۳۸٤/۱٢/٤ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ توسط احمد! نظرات () |

Design By : Mihantheme