باور نمیکنم رجزخوانی یک وسوسه باشد عشق من!

تمام بچه هایم... تمام شاگردانم...

ما معلم ها دیوانه ایم!!! سخت است قبول این مطلب کمی! اما حقیقتی است... ما یادمان رفته... یادمان رفته که چند روزی پیش بود که ما نیز مثل بسیاری دیگر متنقر از مدرسه بودیم!!! تنفر از مدرسه یه چیز عادیه... از جایی که همه جاش بوی اجبار میده!!!

 

حالا چندی گذشته و ما بر مسند خلافت... نشسته و یادمان رفته که روزی...! نشسته ایم و هی فکر می کنیم باید بچه ها عاشق مدرسه باشند... اصلا بچه ها غلط می کنن که مدرسه رو دوست نداشته باشیم!!! مدرسه بهترین جاست و ما هم که بهترین معلم... پس غلط کرده بیشعور...!!!

 

می دانی چاق من... بچه ها عاشق مدرسه تو نمی شوند مگر آنکه... می دانی من یادم نمی آید که کسی گقته باشد من مدرسه را دوست دارم فقط و فقط برای درس!!! حداقل من یادم نمی آید.... یه چیز دیگست که اونا رو میکشه تو مدرسه! البته زور مامان یادم نرفته!!! ولی اونا یه چیز دیگه هم هست...

 

فکر کنم اونی که ما رو میکشید به مدرسه عشق به همون معلم های دوست داشتنی بود! هر چند تک وتوک ولی دوست داشتنی... معلم هایی که به عنوان یه بزرگتر واسه من! بودند و تفکراتم رو ساختند... توی مشکلات  کمکم بودند و یه رفیق بزرگ!!!

 

حالا من! و تو نشسته ایم و میگیم های کچلا چرا شما مدرسه رو دوست ندارید!!! اون آقای فلان فلان شده چی از دنیای بچه ها یادشه که نقش یه رفیق رو بازی کنه... حالا صبح تا شب بال بال بزنه... چه فایده... من! اگه به عنوان یه شاگرد مجبور نبودم که الکی برای این جور معلم ها سر تکون بدم عمرا پیششون می رفتم... من! از اینجور معلما بدم میاد... همون جوری که اون موقع بدم میومد!!!

 

همیشه سعی کردم تو زندگیم که از این جور معلما نباشم...!!! معلمایی که همیشه بوق می زنن... اونایی که احساس می کنن خیلی به بچه ها نزدیکن و شعورشون نمیرسه که ده دقیقه بعد بچه ها دارن تو حیاط بهش می خندن!!! همیشه امیدوار بودم که از این آدمای بیشعور نباشم... اگه باشم که واویلا... هفته پیش با یکی از شاگردا  صحبت می کردم!!! جالب بود برام... می گفت تو بدرد ادامه دادن نمی خوری!!! کم کم دارم می شنوم که.... واویلا...!!! باید راجع به خودم بیشتر فکر کنم!!!

 

نوشته شده در ۱۳۸٤/۱٢/٦ساعت ٧:٥۸ ‎ب.ظ توسط احمد! نظرات () |

Design By : Mihantheme