باور نمیکنم رجزخوانی یک وسوسه باشد عشق من!

تمام بچه هایم... تمام شاگردانم...

بنام دوست که دل سراپرده محبت اوست!

 

تو مطلب قبلی که نوشتم یکی پیغام گذاشته بود! عجیب و جالب… نوشته بود که تو (من!) اولش خوبی ولی تا یه مدت گذشت و یه سری آدم دور و برتو گرفتند سری خودتو گم می کنی!!!

می دونی کریستوفر! حق با اون بود…!!! این دقیقا همون اتفاقیه که افتاده…  فقط با یه فرق… فرقش اصلا مهم نیست!!!

 

خوب این تمام قضیه بود از زبون اون حالا همون قصه رو من! تعریف می کنم!!!

راستی به همین بهانه یه مطلب دیگه هم نوشتم… نشون به اون نشون که کوکاکولا دیگه تو ایران تولید نمی شه!!! حالا چه ربطی به قضیه تو داره بعدا با هم صحبت می کنیم!!!

 

من! رفتم تو!!! مثله همه مدرسه های دیگه… ساده و دوست داشتنی شاید!!! یه رابطه خوشگل شروع شد… من! بودم و چند نفر… ساده و کم!  زمان گذشت و من! بودم و آدمهای بیشتر!!! باز هم مشکلی نبود!!! تا وقتی که من! بودم برای اونا بودم!!! و وقتی می رفتم فقط یه خاطره خوب باقی می موند!!! تا یه روز دوباره!!!

 

بازم گذشت… من! همون من! بودم ولی اونا بزرگ شدند… ما به هم وصل شدیم… حالا یکی به قاعده یه فکر… و یکی به بهانه بند کفش!!! مهم این بود که از وجود هم لذت می بردیم… و در کنار اون سعی می کردیم که با هم از این پله های کج و معوج بریم بالا… همه چیز عالی بود و رمانتیک!!!

 

اما تا کی!!! حالا زمان گذشته بود همه چیز عالی بود غیر از من!... دیگه من! نبودم!!! هیچ چیز کم نشده بود... هیچ بندی پاره نشده بود... فقط من! نبودم!!! جک گوش می دی چی شد!!! همه چیز خراب شد... من! گاهی بهشون سر می زدم ولی نمی تونستم بهشون حال بدم... خیلی واضحه که من! از همه وضع بدتری داشتم!!! در حالیکه اونا فکر می کردن که من! عوض شدم... من! هیچ کاری از دستم بر نمیومد!!!

فقط می تونستم بیام و هر شب اینجا بال بال بزنم!!!

 

تنها کاری که از دست من! بر میومد این بود که دروازه ها رو باز بذارم که هر کس دوس داره بیاد تو!!! من! هیچ وقت جلوی کسی رو نگرفتم ولی نتونستم کسی رو هم دعوت کنم!!!

 

این همون قصست!!! آره حق با توست!!! من! دارم اشتباه می کنم... ولی راه دیگه ای بلد نیستم!!! اگه تو مرد رفاقتی کمکم کن!!!!

 

من! منتظرم!!!

 

نوشته شده در ۱۳۸٤/۱٢/۱٢ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ توسط احمد! نظرات () |

Design By : Mihantheme