باور نمیکنم رجزخوانی یک وسوسه باشد عشق من!

تمام بچه هایم... تمام شاگردانم...

.................... هنر مردان خداست!!!

 

دیروز رفتم دنبال مص!... با هم رفتیم بیرون... صحبت شد طولانی... دیگه آخراش بود... دیگه به زور فکه رو نیگه داشته بودم که نیفته!!! بحث کشید به دیشبش... صادق برداشته بود قلیون رو برده بود گفته بود دو روز خونه شما باشه تا بعد!!!

آقا این بشر چقدر سادست! حالا بد و بیراه نگو کی بگو! قضیه داشت به خوبی و خوشی تموم میشد... چون هم فک من نا نداشت هم اون دیگه جا نداشت بیشتر سرخ بشه! کارد میزدی خون فواره میزد! ناگهان گفت مامانم دیروز اتاقو تمیز کنه پیداش کرده! هیچ چی نگفتم... اونم همین طور... گفتم خوب تو چی کار می خوای بکنی؟

آقا کارد میزدی خونم در نمیومد! یخ کردم!!! گفت بیخیال... به طور خلاصه بخوام ده دقه حرف زدنش رو توصیف کنم.. می گفت... مرام... گذشت!!! منو میگی شاکی... قاطی... البته شایان ذکر است که معمولا من! که شاکی میشم طرف نمی فهمه! اگه کسی بفهمه فقط تویی!!!

یادم افتاد که این هفته هفت هشت بار این مطیب رو شنیدم!!! من! احساس می کنم که ما گذشت کردن و مرام گذاشتن و با بعضی چیزهای دیگه قاطی می کنیم!!! نمی دونم کجاست که گفتن آقا اگه یکی تو خیابون زد تو گوشت اون ور صورتتم بیار بزنه... به نظر من! این مرام گذاشتن نیست! شاید اگه یکی تو خیابون بزنه تو گوش من! ازش بگذرم  ولی شایدم همچین بذارم.................. !  من! اسم اینو مرام نمی ذارم!!!

من! به شخصه فکر می کنم وقتی باید مرام گذاشت که احساس کنم از این مرام گذاشتن من! نتیجه مثبتی حاصل میشه ...

تازه اونم برای کسی که چیزی برای خرج پیش من! داشته باشه...

نمی دونم.... اصلا ذهنم رو نمی تونم جمع و جور کنم!!! حسام... محسن... امین.... محمد... مص!... تو!.... تو!... تو!..خیلی آشفتم! فقط خواستم یه چی بنویسم!!!

 

نوشته شده در ۱۳۸٤/۱٢/٢٢ساعت ۸:٥٧ ‎ب.ظ توسط احمد! نظرات () |

Design By : Mihantheme