دل کودک من هنوز می گرید!

ساعت فکر کنم حدود 3 و ربع نصفه شبه... 

تنها صدایی که به گوش می رسه صدای ملایم حرکت قطار روی ریله... که گهگاه صدای نفسهای خراشیده بچه هایی که خوابن سیر تکراریشو به هم می ریزه...

سه روز اخیر کمتر از 6 ساعت خوابیذم... امروزم هم تقزیبا تو 7-8 کوپه نشستم و حدود 6-7 ساعت پیوسته حرف زدم... ولی بی خوابم...! همه بچه ها از هوش رفتن و من دلم گرفته...

 ادمی که از راه مشهد بر می گرده به اندازه کافی غصه داره... به اندازه کافی دلش پر غم هست... همینش مونده که بخواد غماشم یادآوری کنه مدام... به دیگران ... به بچه هاش... به خودش... وای که چقده خاطرات مشابه قطلرهای سالهای قبل ازارم می ده...! بچه هایی که دوس داشتم باشن و نیستن... دوس داشتم اینحا باشن و نیستن... دلم تنگ شده برای حرفها... برای آدمها... برای نگاهها... برای لبخندها... 

بغض تو گلومه... فکر کنم منتظر منه...! یا منتظر تو... نمی ذارم... دوس دارم بماسه تو همون گلو... خفش می کنم... 

 

/ 2 نظر / 15 بازدید
سادات

زيارت قبول[لبخند]