کوه آتش به جگر دارم اگر خاموشم!!

دلم گرفت... از خودم بدم اومد... از اینکه طفلی که تا همین دیروز دوسش داشتم و هواشو داشتم از کنار هم رد می شیم حتی بدون سلامی... دلم گرفت امروز... شاید بیش از یه ساعت نگاش کردم... مدام... از بس که با سجاد رفت و برگشت خسته شدم... ب مرحوم ک حسودیم شد... از بس که مهربانست و او بنده همین مهربانی او...!!! از اینکه دعوای من و خودم به له شدن طفلی بیانجامه...! اشتباه کرده عزیز من... اتفاق عجیبی که نیست... اینکه تو دوست داری درس بخونه  و اونجایی که می خواد بره مشکل توست نه او!!!!!! او هم یه بچست که می خواهد ادای بزرگترها را در بیاره... هر چند که همینش دوست داشتنیش می کنه...!!!!!!

دلم تاب نیاورد...! گفتم بیا و بخوووون... غم ها رو... حرف ها رو... قصه ها رو... غصه ها رو ... نمی دونم چرا... و به چه مجوزی این کارو کردم...! شاید حتی اخرین تیر برای موندن! برای برگشتن به بازی خوب ها...! چه خیال احمقانه ای... باز هم مثل همیشه.... آرزوهای دور و دراز...! باز هم گویا یادت رفته... بی خیال...

راستی... خیلی سخت نیس... پیش بینی اتفاق ها... اول ناراحت میشی... حتی به هم می ریزی... بعد می پرسی چرا... حتی به خودت قول میدی که قاعده بازی رو عوض کنی... اما زهی خیال باطل...!!! هیچ تفاوتی نیست همیشه همین و هست...

فردا که نه... پس فردا می آیی و مشینی احتمالا روی پله ها...! دو دقیقه سکوت می کنی نمی دونی از کجا باید شروع کنی! اصلا نمی دونی چی باید بگی...1 یا به چه نتیجه ای برسی... فقط می  دونی که دوست نداری ادمی که کنارت نشسته رو اینحوری ببینی... احتمالا اگر کسی سمت راست من نشسته باشه رو با لحنی نسبتا دور دک می کنی...! بعد با کمی غر و صدای خسته می گی چرا...! حتی شاید بعضی سوالهای سری که برات پیش اومده رو بپرسی ...! و منم مثل همیشه یه لبخند مزخرف می زنم و هیچ چی نمی گم! فک کنم  این لبخند بی جواب من و یا جوابای سربالای من بیشترین چیزیه که کفر تو رو در میاره و ازش متنفری... ولی من با اینکه می دونم همون لبخندو ادامه می دم...! کمی  مشینی همون جا..! حتی احتمال داره پا شی و بیای جلوم و سعی کنی از چشام چیزی و بخونی و یا با چش تو چش شدن حرفی و در بیاری ...! منم مثل همیشه زل می زنم به چشات و یه لبخند مزخرف دیگه!!!! بعد تو کفرت در میاد و چند با واژه آقا... آقا... یا آقای بهرامیان رو تکرار می کنی ... و بعد چون نمی تونی حرفی برنی.... میری...!!! پی بازیت و من هنور لبخند می زنم... از کجای قصه بگم برای تو...

 اما قصه دوم... پیشهاد من اینجاست...! میای و انگار نه انگار که چیزیو می دونی... یا چیزی شده... سلام میدی... منم سلام می دم... کمی محکم دست می دی... فاصله حدود 40 سانتی متر... حتی دست رو تو دست می چرخونی و نیمه بشکنی می زنی... دو ثانیه نگاه می کنی و ... .... .... .... می ری...! خیلی شیک.... بر می گردیم 15 روز پیش! نه تو کاری کردی و نه چیزی می دونی...!!! به همین سادگی ...!

 

/ 0 نظر / 18 بازدید