ارزو!

شب آرزوها! 

 جه اسم وسوسه انگیزی! هوسناکت می کند! فکر می کنم دیگران را شعفی فرا می گیرد و در دل تاریکشان شمعی روشن!!!

اما ارزو! حرفی که کهنه شده برایم! دلم بند هیچ ارزویی نیست! از بس پی ارزوها دویده ام و انقدر دویده ام که نایی برای ماندن بر سر پیمانشان نیست!!! گاه به گاه هم رسیده ام به آن آرزوی دست نایافتنی و بعدترش دریافتم ارزو بودنش خیلی از بودنش شیرین تر است!!!

حتی جستجو برایی یافتن همسفز هم برای عادتی تکراری شده! دبگر نه جذاب است و نه این میانه کسی ارزو! 

ارزوی من شمایی!!! ارزوی من بودنی ست در کناز شما! به چند روزی! که دلم را ز گریه سیر کنم!!! گوشه همان اتاق ! من باشم و شما... 

اصلا نیایم! همین جا باشم و تو آنجا! ولی من برای تو باشم!!!! متنفرم از خودم وقتی نماز می خوانم! بی توجه...!اما تو ررا می خواهم... یعنی نه! می خواهم تو مرا بخواهی ! برای خودت لااقل کنار دیگرانت!!!! نه که مثل دیگران ها! مثل من برای او... به فکرم باشی! کنارم باشی... . من لمست کنم! حضورت را... و نفست را...! مثل من برای او!

مثل من برای او! حس کنم کسی صبحها بیدارم می کند...! کسی شبها شبم را به خیر ارزو می کند... 

دوست دارم عباست را! کربلایت را..! 

/ 1 نظر / 15 بازدید

مگر مي شود ؟؟؟ روزي سرشار از عشق .... روز دگر آكنده از تنفر .... ؟؟؟