کوفتی به نام خارج!!!

ساعت حدود 4 ... 

دبیرستان ح ل ی ...

تو مدرسه منم و یکی دو نفر دیگه... 

هوا سرده... یا من سردمه ... نمی دونم دقیقا... 

.

بی حوصله شدم... به قولی خیلی وخته... جسارت دوست داشتن جسورانه رو دیگه ندارم... از بچه ها دور وای میستم... از نزدیک شدن هراس دارم مث که... 

دیروز به یکی از بچه ها گفتم ازت بدم میاد!!!! خیلی ساده!!! شفاف و رک... فقط به خاطر اینکه می خواست از ایران بره ... می خواست نباشه ... و من می ترسم ادمی رو که می خواد بره رو دوست داشته باشم... حتی مطمئن نیستم فقط شنیدم... فقط شنیدم که شاید بره... و من دلم می لرزه...چه احمقانه!!!

 

پ .ن : سلام امیرم!  روزهایی بود که من پیگیر بودم... گیر می دادم... حواسم بود... زیر چشمی می پاییدمت...! گذشت اون روزها... روزهای کودکی تمام شده...! روزهایی که من دنبال تو بودم گذشت... این روزها... تو اگر می خواهی کسی برای تو باشد... تو باید بگردی...!!! به ازای تمام روزهایی که من نذاشتم فرار کنی... گرفتمت... حرف نزدی و من آزارت دادم تا روان شد این قصه ... حالا من فراریم...!!!! 

 

دیگران را اگر از ما خبری نیست ، چه باک ...
نازنینا ، توچرا بی خبر از ما شده ای ...؟

/ 3 نظر / 18 بازدید

:( >>>>>>>.<<<<<<< :((

یه نفر

نترس! همیشه کسانی هستند برای دوست داشتن و دوست داشته شدن...

محمد

احمد آقا ديگه يادي از ما نمي كني .... :) دلم تنگته يه برنامه كن ببينيم همو