هوس سفر نداری...

دل من گرفته اینجا...

هوس سفر نداری... 

ز غبار این بیابان...

.

.

چند روزیه دارم فکر می کنم...

تو مدرسه قدم می زنم ساعتها... مدرسه وقتی خالی میشه... هواش گره می خوره به هوای پارک جمشیدیه... سکوت و سکون و یه خروار هوای تازه... 

حدود یک ماه پیش عموم فوت کرد... بر اثر سرطان...

حدود دو ساله جوووون ترین خالم  به شدت سرطان داره... فکر کنم مری... سرفه می کنه مدام...  از خونه تکون نمی خوره تقریبا... بیشتر تو استراحته...

داییم که اونم سنش زیاد نیس و آدمی بوده که پیاده رویهای یک ماهه داشته ناگهان سرطان نخاع می گیره و در شرف فلج شدنه....

ماشینم و تو خیابون تو 50 متری پلیس پارک می کنم و بعد چند ساعت میام و میبینم دو تا پرینتر از صندوق ماشینم دزدیده شده...

خواهرم نیس... 4 ساله ایران نیس... و من حتی یه ماهه اخیر زنگ هم نزدم بهش...

بچه داداشم که به دنیا اومد یه هفته رف CCu!! همون اول کاری ...

هنوز بچش مرخص نشده بود که دختر خاله 17  سالم ناگهان کارش به علت سرفه به بیمارستان میکشه و عمل قلب می کنه...

پریروز اون یکی خالم خیلی ساده می ره تو دیوار !!!! بدون مزاحم... ساده... و دستش از سه جا میشکنه... و میره اتاق عمل...و من حتی نمی رسم برم بیمارستان دیدنش... 

... ( شک بین نوشتن و ننوشتن قصه های دیگر...). 

همه  اینها + آنچه دوست ندارم بنویسم...

می دانم که اگر آنچه می گذرد نکشد مرا این لبخند مزخرفی که بر لبم می ماسد گاهی خواهد کشت... 

/ 2 نظر / 13 بازدید

khodaaa mige bade har sakhti ee asooni miaaad ..... :) shoma yeki az ghavitarin adamaee boodin k ta be hal didam ... ina migzare .... oon balaee havasesh has .... koli delam tang shode baratoon vali ... :( :)

یاسین

سلام هر که در این بزم مقرب تر است جام بلا بیشترش میدهنذ دلم برات تنگ شده...