وسعت درد مسافر را نمی فهمد!

گیج... میون انبوهی از آرمانها ... میون یه گله ارزو... میون یه عالمه حرف قشنگ که یه روزی برای خودم می خوندم... امروز حسن شب به خیر گفته بود.... ترسیدم باز ار دلم... نکنه مجبورش کردم.. نکنه ناخواسته دارم فشاری بهش وارد می کنم که نباید.... سردر گمی تو من را نمایان میشه کم کم... یه لبخند لطیف و یه نگاه طولانی... جمع با یه ذهن سر در گم... هیچ چی جای خودش نیست به گمانم... همه چی در هم ریخته... هر روز یه چی میاد... هر روز یکی میاد جلوی چشمت... و تو جتی دیگه جسارت به هم ریختن کافه رو نداری... جرات حرف زدن .... دل دادن و قلوه گرفتن با طفلی حتی... فقط نگاه می کنی... مثل مسافری که خسته روی سکوها نشسته تا بیاید و برود... حتی مهم نیست که چه بیاید! او مرد رفتن است...

 

کسی تنهایی یک مرد شاعر را نمی فهمد
و جاده وسعت درد مسافر را نمی فهمد

دوباره وقت رفتن می شود کوچ پرستوها
و حتی آسمان مرغ مهاجر را نمی فهمد

پر از شک و یقینم بی تو ایمانی نخواهم داشت
خدا حرف دل این نیمه کافر را نمی فهمد

خیابان ها و ماشین های سر در گم نمی دانند
که دنیا درد انسان معاصر را نمی فهمد

چراغ سبز یا قرمز چه فرقی می کند وقتی
سواره خط کشی قلب عابر را نمی فهمد

حضور حاضر غایب که می گویند یعنی من
غریب افتاده ای که جمع حاضر را نمی فهمد

نمی خواهد بپرسی حال و روز واژه هایم را
کسی تنهایی یک مرد شاعر را نمی فهمد

 

 

پ.ن: جدیدا از نوشته هات راضی نیستم...!

/ 3 نظر / 19 بازدید
..............................

........ . . . . . یه موقه نیای بهم کامنت بدی ..حال و احوالی بپرسی...... !!!!!!!!!!!!!!!!!!!! . .. . . . . . ...................

data

آقا حالا حرف پارسالتون رو میفهمم!!!![متفکر]

...........................

جدیدن از نوشته های کی راضی نیستی؟؟ .......... .... . . .