شکسته

نه توان مهربانی دارم و نه تاب دوست داشتن! فقط خسته ام... 

فقط هوس راه رفتن طولانی... فقط هوس بودن در منجلاب غم و سکوت می کشد مرا...! 

نه می شود نوشت و نه می شود خواند! ملقمه ای از حرفهای دفن شده در دل! 

اینجا... پشت درب های بسته اتاق من هیچ کس نیست! حتی انقدر گنگ که گمان می کننم خدا نیس! با من نیس! هست و با من نیس! 

صدای ملامت دیگران در گوشم می پیچد! میان آیه های قران! معنی این جمله را من می دانم و من! هیچ کس تجربه اش نکرده!!!! وقتی زندگی مث او ترکیب ساده ای از نماز و قران و تلویزیون و بد اخلاقی است! و مدام تذکر!!!

امروز بعد ماهها ! رفتم به رستوران! برای خودم ! تنها! تا جایی که جا بود خوردم از هر چیز! معجون درد و اشک! گریه ام را در آورد این بعض مانده! 

فکر می کنم چیزی شبیه پ ر ی و د مغزی است! همین اخلاق گند که آخرهای سال سراغم می ابد... 

/ 0 نظر / 8 بازدید