پیر!

امروز بعد غروب داشتم میومدم خونه... یه پیرمرد دست تکون داد... ماشینم کثیف بود جام نبود... بی خیال شدم و رفتم... بعد یه هو وجدانم بیدار شد...! زدم رو ترمز...! وسایل رو پرت کردم رو صندلی عقب... وایسادم تا بیاد... کمی دوید... شاید بیست سی قدم...! نشست تو ماشین... نفس نفس می زد... خجالت کشیدم... ا تو چه پنهون خیلی هم خجالت کشیدم از اینکه دنده عقب نگرفتم...! نشستیم یه سره دعا کرد... چند دقیقه تو کوچه پس کوچه ها چرخیدم... رسوندمش تا دم درشون...بغض کردم... از بس دعا کرد...

.

.

.

این روزها نگاه کردن بچه ها و پیرها خیلی وقت می گیره ازم... دوست دارم نگاهشون کنم... بچه ها رو که می بینم سرحال میشم و پیرها رو که می بینم بغض می گیرتم...

چقدر بی توقع از کوچکترین توجهی که بهشون میشه کلی تشکر می کنن... ×

دلم گرفته...

/ 0 نظر / 4 بازدید