رقصی چنان‌میانه میدانم ارزوست...

 

گفت: تا کِی صَبر باید کرد؟ ؛ گفتم: چاره چیست؟...

دیدم این پاسخ ، از آن پرسش سوالی تَر شدَه ست

 

زمان گذشته... سالها از آن راه رفتن ساده و مهربان... و من هنوز مثل قدیم تر ها ... هوس نشستن و گپ زدن های طولانی ... بی خیال این حرفهای کودکانه ... !!! از سن ما گذشته این همه حس بی جهت !! 

 

 

دلم یک مهربانی ساده می خواست! مثل قدیم تر ها .بدون فکر به اینکه این همه راه به چه می گذرد... از این سوی مدرسه میوه های ممنوعه تا سر بهشتی...  دلم بودنت را هوس کرده ... پچ پچ طولانی ! کمی طولانی تر از یک سلام و لبخندی دور !!! دلم ... 

هنوز این عقل ناقص کامل نشده گویا ... مدام دلم می خواهد ... بودنی بیش از آن نگاه دور !! از بین بچه ها ... یک بودن خصوصی!!! 

می دانم که نمی فهمی ...!!! تا وقتی آنهایی که دوستشان داشتی بزرگ بشوند و بروند و بعد تو هنوز دوست داشته باشی همان کودک ساده قبل باشد ... ساده دوست داشته باشد بی بهانه...

/ 0 نظر / 29 بازدید