امروز خسته بودم ... خوابم میومد... گلوم می سوخت... نه که فکر کنی درد می کرد! می سوخت از چرک... سرم درد می کرد... حالم بد بود... دلم تنگ بود... بدنم کوفته بود... یعنی صبر به لعنت رفقا حاضر بودم نرم مدرسه... 

ولی دلم نبود به نیومدن! نمی دونم چرا کمی مث قدیمترها... دلم برای بچه هام تنگ بود... یه جورایی حس دلتنگی...

 امروز خودم و دوس داشتم... بعد مدتها...

:((

:))

 

بسکه آن لبخند سِحر دلفریبی ساخته است

آدمی مثل من از دنیا به سیبی ساخته است

خاکیان بالاتر از افلاکیان می ایستند

عشق از انسان چه موجود غریبی ساخته است

دوستی در پیرهن دارم که با من دشمن است

اعتماد از من برای من رقیبی ساخته است

"زهر" می نوشاند و من "شهد" می پندارمش!

عقل ظاهربین، چه تردید عجیبی ساخته است

هرچه می بارد بر این صحرا نمی روید گلی

چشم شور از من چه خاک بی نصیبی ساخته است

من دوای درد خود را می شناسم! روزگار

از دل بیمار من دیگر طبیبی ساخته است

دل به شادی های بی مقدار این عالم مبند

زندگی تنها فرازی در نشیبی ساخته است


/ 0 نظر / 4 بازدید