سرشار از تنگی نفس!

نفس تنگ می شود... تنگ و تنگ تر... دوس داری نفسی نباشد... که بخواهی برایش بجنگی یا نه...!!!! بغض چندین بار مزه هایت را می فشارد و رهایش می کند... !!! اجازه نمی دهی ابهت جشمانت را خیس کند... مبادا چشمش را باز کند و چشم تو خیس باشد... چند ساعت قدم زدن در اتاقهای ای سی یو تنها سهم نفسهای خش دار توست!!!

دلت سخت گرفته این روزها...

 

 

پ.ن: چند سالی میشد که ترک کرده بودم!!! و الان ترک دوباره...! بیش از یکی دوسالی می شه!!! کمتر طفلی می دونه که من دوسش دارم یا نه...!!! این جنگ من و خودمه....! مثل جنگ پدری که در رابطه پدرانه اش... فقط موهای سفیدش نشانه دوست داشتنش است و بس!!!

/ 0 نظر / 14 بازدید