اتفاقی که رقم خورد خوشایند نبود

ساعت 3:53 دقیقه نصفه شبه!! از حدود ساعت 11:30 تا 2:15 زو بازی کردیم... آخرین اردو شبانه سال 92... بچه ها کم کم خوابیدن و من خوابم نمی بره... روی سکوی یک متری نمز خونه نشستم و بی کار! دلم مشغول فضاست!!!  بچه های دوست داشتنی من ...گاهی فکر می کنم ای کاش این همه دلبستگی به بچه هام نداشتم... ای کاش خدا...

 

کاش دور و بر ما این همه دلبند نبود

و دلم پبش کسی غیر خداوند نبود

 

گاهی به بچه هام نگاه می کنم و لبخندی به لب... یاد روزهایی که دوست داشتم نزدیک باشم بهشون... و این روزها که ترجیح میدم دورتر بایستم... 

 

هرچه نقشه کشیدم به تو نزدیک شوم

کم نشد فاصله تقصیر تو هر چند نبود
 

 

میان دوگانگی موندن و رفتن... تلخ ترین لبخند دنیا...   جس می کنم دبیرستان رفتن یه کار مزحرفه... ! درس دادن تنها... برای درس دادن... وقتی که درس بهانه نیست... وقتی تغییر هدف نیست... وقتی دوست داشتن ابزار نیست...نمی دونم...سردرگمم...او هم همین زیر پای من خوابیده! زیر سکوها... اروم... مثل همیشه...! دبدن بچه ها وقتی هیجان ندارن... وقتی سامنن بهم اجازه میده راحت تر بهشون فکر کنم... به اتفاقاتی که بین ما میوفته...

 

شدم از درس گریزان و به عشقت مشغول

بین این دو چه کنم نقطه ی پیوند نبود

 

- از اینکه به کسی اعتماد کنم و بزرگ بدونمش و از اعتماد من سو استفاده کنه بدم میاد... از اینکه برای کسی حرص بخورم و بدونه که برای اون دارم حرص می خورم و ککش نگزه! بدم میاد... نه که فکر کنی مث قبلترها برای دلم... نه اون قصه جداییه... حتی درس... از اینکه حرص بخورم برای درس کسی و بی اعتنا باشه... حس نامردی... حس بی معرفتی... حس کسی که نمیشه روش حساب باز کرد...

الان همچی حسی دارم... حس کسی که بی خودی روش وقت گذاشتم... او هم برای من نبود... هر چند که هیچوقت تلاش نکردم برای خودم نگهش دارم... هر چند گهگاه به تیکه ای نا پرهیزی کردم... اما... مطمئنم... می رفت  ... ! مثل این روزها... فقط گاه به گاه که معمولا هم خیلی دیر به دیر هم اتفاق میلفته عذاب وجدان می گیره و میاد چند دقیقه همین کنار وایمیسته و هیچ اتفاقی نمیافته... هر جند که نمی دونه جی باید بگه ... یه تلاش بی خود و بی هدف.... حوصله نگاه کردن بهشم ندارم...! دروغ چرا دلم که اشفته است ... نگرانم و به هم ریخته... دوست نداشتم این جوری تموم میشد بازی ما ... ولی گویا قسمت به همین خشونت بود...!

از سمت دیگه می دونم که تا خرخره غروره... از اینکه غرور کسی که دوسش دارم و بشکونم متنفرم... چند با این کار و کردم... دبگه حتی اس ام اس هم نمی ده... مثل قبلترها که هر چند روز یه بار یه ببخشیدی حواله می کرد... نه می تونم ببخشم و نه می تونم غرورشو له کنم... از اینکه جلوم خواهش کنه بدم میاد... ولی خودمم نمی تونم راضی کنم... مثل یه سنگ شدم که نه حرف اون برام مهمه و نه حرف دل خودم... و این افتضاح ترین حالت ممکنه... شاید نبودن آدمها تو عید فرصت بده به همه...برای فکر!



مدرسه جای کسی بود که یک دغدغه داشت

جای آنها که به دنبال تو بودند نبود



بعد از آن هر که تورا دید رقیبم شد و بعد

اتفاقی که رقم خورد خوشایند نبود

 

پ.ن: شهاب عزیز و دوست داشتنی من... یاد بدترین خاطره ای که در طول یه سال با من داشتی... بیشترین چیزیه که بعد از دیدن اسمت ازارم داد... نمی دونم تو یادته یا نه...!!! ولی من خیلی یادم مونده... بیش از حد...


/ 2 نظر / 19 بازدید
...........................

نمیدونم.شاید ته دلت میگی:ای بابا بازم این اومد..ولی..گاهی وقتا که میام اینجا و نوشته هاتو میخونم..حس ..حس یه بدردنخور بهم دس میده..حس بچه هایی که همیشه گوشه ی کلاس میشینن و ناظر رابطه ی شاد معلم با بچه های نیمکت اولیه..نه کسی بهشون فکر میکنه..نه کسی میدونه چیکار میکنن.اصن حتی برای معلم قصه شون هم مهم نیستن..تنها چیزی که هست اینه که هستن..حضور دارن..ولی بی صدا و خاموش !!..همیشه دوست داشتم یکی از نوشته های این وبلاگ برای من باشه..حتی شده در حد یک خط..جتی در حد یه "برئ گمشو"ی ناقابل...خیلی سخته ندونی کسی که همه حرفاتو بهش زدی ..همه ی رازهاتو..همه ی جیک و پوک زندگیتو..حالا اون دورواستاده..ولی حتی نگاهتم نمیکنه..خیلی دوسدارم بدونم از اومدنم عصبی میشی یا مث بقیه خوشحال!!..

...........................

منو به یکی از آرزوهام برسون.. زحمت چندانی نداره.. فقط در حد یه جواب.. چرا جوابمو نمیدی..چرا..بخدا ماهم دل داریم..[دلشکسته]